حریم من
welcome to my weblog
۱۳٩۳/٩/٢٠
برای او ....

عشقت در من کهنه شده..... مثل شراب ...

 

پ.ن : دلم تنگ شده بود برای اینجا و دوباره نوشتن



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳٩٠/۱/٢٢
تصمیم جدی

 

دیگه توی زندگیم به هیچ کس باج نمیدم ، به هیچ کس اجازه نمیدم هر جور دلش میخواد رفتار کنه و از روی خوش و سادگی من سو ء استفاده کنه.با همه از امروز جوری برخورد میکنم که با من برخورد میکنن.اخم کنن اخم میکنم، لبخند بزنن لبخند میزنم، بهم دلداری بدن بهشون دلداری میدم.با من مهربون باشن باهاشون مهربونم؛ البته یه استثنا هایی دارم برای دو سه نفر تو زندگیم که یکیشون دوستم مریم هست.

همیشه تلاش میکنم شرایطشو درک کنم و وقتایی که ناراحته اگه حرفی میزنه که باعث ناراحتیم میشه به دل نگیرم ، البته تا به حال پیش نیومده اما چون برام عزیز تر از اون چیزیه که تصورشو بکنه و چون همیشه و همه جا کنارم بوده و تنهام نذاشته و خیلی محبت میکنه بهم، نمیتونم ازش دلگیر بشم.اصلا همین یه ذره اعتماد بنفسیو که بعد از سالها تونستم بدست بیارم مدیون مریم هستم و هیچ وقت این لطفشو فراموش نمیکنم .کاش بتونم منم بهش کمک کنم تا بیشتر قوی باشه تا کمتر دل مهربونش درد بکشه در مقابل مشکلات.اما اصلا حرف منو گوش نمیده و دخمل بدی میشه.اما بازم دوسش دارم زززززززززززیییییییییییییااااااااااااااااااااددددددددددددقلبماچ

خلاصه که اطرافیانم باید مراقب خودشون باشن از این به بعد اصلا کوتاه نمیام.کمااینکه همین امروز با یه مقابله به مثل دارم یه نفر رو ادب میکنم تا یادش باشه دیگه چه جوری باید با من برخورد کنه و اونجور که از شواهد پیداست دارم موفق میشم.

آهای ادمایی که اومدید تو زندگیمو هر جور دلتون خواست با دل ساده ی من رفتارکردید و رفتید و اومدیدو دوباره رفتید و دوباره پشیمون برگشتید یادتون باشه این روشنک دیگه اونی که میشناختید نیست و نمیذارم که خام حرفاتون بشه و الان برای خودش خانمی شده.این دختر کوچولویی که توی عکس میبینید نیست و خیلی جدی باهاتون برخورد میکنه .

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٩/۱٠/٢٧
دیگه هیچی نمیخوام

از وقتی رضا رفته دیگه هیچیه این دنیا برام مهم نیست دیگه سعی میکنم به کسی دل نبندم و به هیچیه این دنیا،دیگه از کنار خیلی چیزا راحت رد میشم ، حتی آدمایی که قدر محبت و روراستی و صداقتمو ندونستن .الان تنها دلخوشیم مامان و بابام هستن.اگه اونا نبودن هیچ دلیل دیگه ای برای زندگی نمیداشتم.از اینکه آدما اینقدر دو رو و دروغگو هستن واقعا خسته شدم.چرا نمیتونن رک و راست حرفشونو بزنن؟ چرا به زور همدیگرو تحمل میکنن و تظاهر میکنن باهم رابطشون خوبه؟

دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه کاش هیچ وقت بزرگ نشده بودم و اینهمه سیاهی رو نمیدیدم . کاش مثل اون موقعها همه چی برام قشنگ بود و همه چی سفید بود ، آدما هم همینطور.

خدایا چرا بهم هیچ انگیزه ای نمیدی؟ من دیگه قدرت اینو ندارم که برای هودم انگیزه ایجاد کنم ، واقعا قدرتشو ندارم.

چی بگم؟ هرچی میخوام اینجا از غم و غصه حرف نزنم نمیشه چون تنها جایی که برای آروم شدن بهش میتونم پناه بیارم و تنها جاییه که خوشحالیم رو میتونم فریاد بزنم .

خوب تقصیر من چیه که زندگی بیشتر روی بدشو نشونم داده تا حالا ؟؟ باور کنید منتظرم ، بی صبرانه ، که روی خوششو هم ببینم و بعد از دنیا برم.اما وقتی یادم میاد اونایی رو که دوستشون داشتم ، رفتن و به آرزوهاشون نرسیدن دلم میگیره و میگم منم نمیخوام، نمیخوام آرزویی داشته باشم و بهشون برسم.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٩/٩/٢٩
سلام.خوبید؟

از این به بعد میخوام وقتی از تهران میام آمل با اتوبوس غروب راه بیوفتم.آخه همیشه هوا روشنه میومدم اما اینبار دیدم جاده هراز شباش خیلی قشنگه همینجور که بالا میری تا به بالاترین نقطه جاده که امام زاده هاشم هست میرسی کل ییلاقهایی رو که رد کردی زیر پات هستن و چراغ خونه های ییلاقی خیلی دیدنی هستن.یاد بچگیم افتادم یکی دو بار منو بابام با هم با اتوبوس تنها از شمال به سمت تهران اومدیم من همش تو راه میخوابیدم وقتی بیدار میشدم و چراغ خونه ها رو میدیدم متوجه میشدم که نزدیک تهرانیم اون موقع فکر نمیکردم که اونا چراغ هستن فکر میکردم ستاره هستن که خیلی نزدیکن به ما.اون موقع 4-5 ساله بودم.بچه های 4-5 ساله الان یه لب تاپ دستشونه با یه گوشی موبایل به راحتی ازشون استفاده میکنن اونوقت من ... چه دنیایی شده والا.خیلی نگرانم آخر هفته سمینار باید بدم و هنوز اماده نیستم فردا باید برم یه دور آزمایشی برای استادم ارائه بدم تا اگه ایرادی داشت رفع کنم.من تو عمرم سمینار ندادم خوب ناراحت خدا رحم کنه بهم فقط همین .اگه سالم از جلسه بیام بیرون حتما میرم لب دریا الان یک ماهه میخوام برم و غمامو بسپارم بهش اما مگه فرصت میشه؟ برام دعا کنید.



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٩/٥/٢٧
سلام وبلاگ عزیزم.سلام دوستای وبلاگیه عزیز

 

منو میبخشید که وبلاگ خودمم دیر به دیر باز میکنم. توی این گرمای شمال که 7:30 میری سر کار و 16 بر میگردی خونه دیگه جونی برای اینترنت اومدن و وبلاگ نوشتن نمیمونه.شاید یک سال دیگه برگردم تهران و دل و دماغ روزای قدیمو پیدا کنم و دوباره زود به زود آپ دیت کنم.خوبیه این وبلاگ اینه که وقتی تو بدترین شرایط روحی بودم تو این 2 سال اخیر به اینجا پناه آوردمو خودمو خالی کردم و سبک شدم.برای همین نمیخوام از دستش بدم.روزگاری رو میگذرونم که کسایی که بیشتر از یه دوست بودن برام دیگه مثل قبل نیستن. یه جورایی روزام پر از سکوته سکوتی که دوستش دارم و میخوام بیشتر مطالعه کنم. خصوصن رمان بخونم.عموم ایندفعه که باهاش همسفر بودم تا تهران بهم گفت چند تا رمان هستن که اگه تو زندگیت نخونیش کلی چیز از دست دادی استقبال کردم و  ازش خواستم بهم بده که بخونم.فکر میکنم کلی باعث آرامش بیشترم بشه.حالم خوبه.خیلی.دلم نمیخواد دیگه از غم بنویسم.میخوام وقتی شادم بیام اینجا.امیدوارم که بشه.روزگار روی خوششو هم نشونم بده.منو ببخشید اگه سر نمیزنم بهتون.به خودمم سر نمیزنم.اما بدونید به یاد همتون هستم.و دوستتون دارم.

 

راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه .منو هم یادتون نره دعا کنید سر افطار.این روزا حسابی بهش احتیاج دارم.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/۱٢/٢
 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/۱٢/۱
 

من از مرداد هیچی ننوشتم ؟ !!! سوال ناراحت 

خوب راستش چیزی برای نوشتن نداشتم . هر بار میومدم بنویسم میدیدم حرف غم و غصه هست ، به خودم میگفتم بسه هر چی پستهای غمناک نوشتی هر کسی برای خودش توی زندگی ناراحتیایی داره برای فرار از اون ناراحتیا بخواد بیاد یکم وبگردی بکنه و از شانس بدش بیاد به حریم من جز اینکه به غمش اضافه بشه چیز دیگه ای عایدش نمیشه پس بهتره سکوت کنم خنثی 

هر بار هم که اومدم از شادی بنویسم اینقدر گذرا بوده اینقدر عمرش کم بوده که به نوشتن نمیرسید . با فوت پدر بزرگم توی مهر ماه هم که دیگه دست دلم به هیچ کاری نرفت افسوس ناراحت 

سعی میکنم امروز یه پستی بذارم که یکمی نشونه هایی از امید باشه توش البته بستگی داره حالم چطور باشه قول نمیدم سعی میکنم .بازم عذر میخوام از تمام کسایی که هنوز اینجارو میخونن و هر بار که اومدن دیدن خبری نیست و دیگه حسابی پشیمونن از باز کردن وبلاگم ابرو

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/٥/٢٥
ناراحتم

 

خیلی ازش دلخور این خیلیی که میگم اندازش خیلی بزرگه خیلییییییییییی ، اون یادش رفته روزایی رو که من سنگ صبورش بودم یادش رفته هر اس ام اسی که میخواست به دوستش بده اول به من میداد که تایید کنم ، یادش رفته توی تور تنگه واشی تا .قتی برسیم دستمون تو دست هم بود ، هر کی منم نمیشناخت فکرای بد میکرد که با دوست دخترم چرا اینقدر صمیمی هستم ، یادش رفته ... ،خیلی چیزی رو یادش رفته ، اونقدر دلخورم که که نمیتونم توی چشماش نگاه کنم اگه من باهاش این کار و کرده بودم و چیز به این مهمی رو ازش پنهان میکردم مطمئنم خیلی بیشتر ناراحت میشد ، دیگه دلم باهاش صاف نمیشه دیگه نمیتونه بشه مثل خواهرم ، دیگه نمیتونه !



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/٢/۱٤
تولدمه

همه حسابی با هدیه های قشنگ و تبریکشون غافلگیرم کردن . نمیدونم میتونم جبران کنم اینهمه لطف و یا نه ؟!

نمیدونم چرا دلشوره دارم همش ؟!

خیلی خوشحالم توی ماهی به دنیا اومدم که همه جا پر از عطر گل هست خصوصا اینجا که عطر بهار نارنج همه جا پیچیده ، دلت میخواد هی راه بری توی این کوچه و خیابون و هی بو بکشی تا غم و غصه ها ت یادت بره البته اگه این خواب الودگیه بهاری امون بده ( امونو چه جوری مینویسن ؟ امون ؟ عمون ؟)

تولد ملیحه عزیزم ١١ اردیبهشت بود که من بی معرفت بازم یادم رفت از بس که اطرافیانم اردیبهشتی هستن قاطی میکنم .از این تریبون آزاد بهش تبریک میگم الهی که همیشه سلامت باشه و شاد و موفق و خوشبخت .خیلی دوستت دارم ملیحه مهربونم .

امروز اولین سالگرد فوت مامان بزرگ دوستم هم هست امیدوارم روحش شاد باشه و برام دعا کنه !

27 سال گذشت ، خدا رو شکر میکنم به خاطر داشته هام ، سلامتی خودم و خانوادم ، داشتن پدر و مادر و خواهر و اطرافین مهربونی که دارم ، از خدا میخوام سایه شون همیشه بالای سرم باشه که بودن اونا هیچی نیستم و میخوام لیاقت اینو داشته باشم که روزی بتونم محبتاشونو جبران کنم .

27 سال گذشت ناراحتم از اینکه از خودم راضی نیستم از اینکه چیزی ندارم برای اینکه بهش ببالم امیدوارم بتونم چیزی بدست بیارم در عمری که باقیست.برام دعا کنید!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/۱/٥
ای دنیای بی رحم

یه دنیا حسرت گذاشت رو دلم و رفت , حسرت روزایی که ازش دوری کردم و با فاصله گرفتن ازش رنجوندمش .

بهرادم , داداش گلم ,ببخش خواهرتو , تو تنها کسی بودی که منو باور داشتی به عنوان خواهر اما من کوتاهی کردمو خواهر خوبی نبودم برات. حسرت شنیدن صدات رو دلم موند برای تبریک سال جدید ...

خدایا شب اول قبرشة ... داداش گلمو تنهاش نذار.

برای آرامش روحش دعا کنید

 

هر کی بهرادو میشناسه ... چه ازطریق وبلاگ یا نت ... جمعه ساعت ٢ تا ٣:٣٠ ... مسجد الجواد تو میدون هفت تیر ... مراسم ختمشه ... بهراد خیلی دوست داشت دوستاش دورش باشن و فراموشش نکنن ... با اومدنتون خوشحالش کنید و بهش بگید که فراموش نمیشه ... هیچوقت ... هیچوقت ...

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک