حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۸/٥/٢٥
ناراحتم

 

خیلی ازش دلخور این خیلیی که میگم اندازش خیلی بزرگه خیلییییییییییی ، اون یادش رفته روزایی رو که من سنگ صبورش بودم یادش رفته هر اس ام اسی که میخواست به دوستش بده اول به من میداد که تایید کنم ، یادش رفته توی تور تنگه واشی تا .قتی برسیم دستمون تو دست هم بود ، هر کی منم نمیشناخت فکرای بد میکرد که با دوست دخترم چرا اینقدر صمیمی هستم ، یادش رفته ... ،خیلی چیزی رو یادش رفته ، اونقدر دلخورم که که نمیتونم توی چشماش نگاه کنم اگه من باهاش این کار و کرده بودم و چیز به این مهمی رو ازش پنهان میکردم مطمئنم خیلی بیشتر ناراحت میشد ، دیگه دلم باهاش صاف نمیشه دیگه نمیتونه بشه مثل خواهرم ، دیگه نمیتونه !



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/٢/۱٤
تولدمه

همه حسابی با هدیه های قشنگ و تبریکشون غافلگیرم کردن . نمیدونم میتونم جبران کنم اینهمه لطف و یا نه ؟!

نمیدونم چرا دلشوره دارم همش ؟!

خیلی خوشحالم توی ماهی به دنیا اومدم که همه جا پر از عطر گل هست خصوصا اینجا که عطر بهار نارنج همه جا پیچیده ، دلت میخواد هی راه بری توی این کوچه و خیابون و هی بو بکشی تا غم و غصه ها ت یادت بره البته اگه این خواب الودگیه بهاری امون بده ( امونو چه جوری مینویسن ؟ امون ؟ عمون ؟)

تولد ملیحه عزیزم ١١ اردیبهشت بود که من بی معرفت بازم یادم رفت از بس که اطرافیانم اردیبهشتی هستن قاطی میکنم .از این تریبون آزاد بهش تبریک میگم الهی که همیشه سلامت باشه و شاد و موفق و خوشبخت .خیلی دوستت دارم ملیحه مهربونم .

امروز اولین سالگرد فوت مامان بزرگ دوستم هم هست امیدوارم روحش شاد باشه و برام دعا کنه !

27 سال گذشت ، خدا رو شکر میکنم به خاطر داشته هام ، سلامتی خودم و خانوادم ، داشتن پدر و مادر و خواهر و اطرافین مهربونی که دارم ، از خدا میخوام سایه شون همیشه بالای سرم باشه که بودن اونا هیچی نیستم و میخوام لیاقت اینو داشته باشم که روزی بتونم محبتاشونو جبران کنم .

27 سال گذشت ناراحتم از اینکه از خودم راضی نیستم از اینکه چیزی ندارم برای اینکه بهش ببالم امیدوارم بتونم چیزی بدست بیارم در عمری که باقیست.برام دعا کنید!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۸/۱/٥
ای دنیای بی رحم

یه دنیا حسرت گذاشت رو دلم و رفت , حسرت روزایی که ازش دوری کردم و با فاصله گرفتن ازش رنجوندمش .

بهرادم , داداش گلم ,ببخش خواهرتو , تو تنها کسی بودی که منو باور داشتی به عنوان خواهر اما من کوتاهی کردمو خواهر خوبی نبودم برات. حسرت شنیدن صدات رو دلم موند برای تبریک سال جدید ...

خدایا شب اول قبرشة ... داداش گلمو تنهاش نذار.

برای آرامش روحش دعا کنید

 

هر کی بهرادو میشناسه ... چه ازطریق وبلاگ یا نت ... جمعه ساعت ٢ تا ٣:٣٠ ... مسجد الجواد تو میدون هفت تیر ... مراسم ختمشه ... بهراد خیلی دوست داشت دوستاش دورش باشن و فراموشش نکنن ... با اومدنتون خوشحالش کنید و بهش بگید که فراموش نمیشه ... هیچوقت ... هیچوقت ...

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/۱۱/٢٧
می

به یاد بسپار ، کوزه ای که از آن نوشیدی ، نشکنی !

و چشمه ای را که به پای تو جوشیده ، گل آلود نکنی!

به یاد بسپار ، نهالی را که کاشتی ، مراقبت کنی !

اسبی را که رام کردی ، زین کنی !

دلی را که ربودی ، به یاد آوری !

این است رسم دلدادگی .



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/۱٠/٢٠
دل تنگم

 

 

دفتر نقاشیت را باز کن

و تصویر زنی را بکش

که چنان گریسته است

که پاک شده است

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/٧/۱٦
 

چهره ات در برگ ها نهان بود

برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم

آخرین برگ را که چیدم، رفته بودی ، آنگاه

از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم

کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را

بر تارک خود آویختمش



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/٦/۱۳
آرامش

دلم یه خونه می خواد که کف پوشش پارکت باشه ، مبلمانش قهوه ای سوخته شایدم سیاه باشه ( رنگ روشن رو دوست دارم اما توی این حال و روز رنگ تیره رو به روشن ترجیح میدم) و یه همراه خیلی خوب و آروم که آرومش رو دوباره به زندگیم برگردونه.

 

 

یه زندگی آروم میخوام تا بتونم دوباره انگیزه های از دست رفتمو برای ادامه زندگی بدست بیارم.همه اینایی که گفتم رو میشه در یک کلمه خلاصش کرد اونم : " آرامش " هست .دلم آرامش می خواد ، یه آرامش به اندازه بزرگی خدا .



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/٦/٥
:-ا

 

 

دیدی گفتم معلومه نتیجه چیه ؟!!



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/۳/۱۸
:((

با عاشقانه ی آرامش دارم گذر روزای سختمو آسونتر میکنم . با خوندن اونهمه احساسات نابی که در نوشته هاش هست کمتر کسی رو دیدم که حین خوندن اشک تو چشماش جمع نشه . شنیدن در گذشتش خیلی برام سخت بود .

 

روحت شاد نادر ابراهیمی ، نویسنده محبوبم  !

پ.ن:کاش تهران بودم و در مراسم تدفینشون شرکت میکردم ناراحت 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٧/٢/٢٠
روحش شاد

 

 

دیشب فهمیدم دقیقا هفت روز پیش یعنی روز تولدم ، مادر بزرگ عزیزترین دوست دوران زندگیم فوت کرد مادر بزرگی که براش هم مادر بود هم پدر. هنوزم از شنیدن این خبر شکه هستم ، نمیدونم چرا این اتفاق باید روز تولد من میوفتاد اونقدر این داغ بزرگه که نمیدونم کجای دلم بذارمش . خدایا چرا این کارو کردی ؟؟؟

برای آرامش روحش دعا کنید .ممنون



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک