حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱٠/٢۸
 

 

 

مست بودم , مست عشق و مست ناز

 

مردی آمد قلب سنگم را ربود

 

بس که رنجم داد و لذت دادمش

 

ترک او کردم , چه میدانم چه بود؟

 

 

 

مستیم از سر پرید ای همنفس

 

بار دیگر پر کن این پیمانه را , خون بده

 

خون دل آن خود پرست

 

تا به پایان آرم این افسانه را.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/٢٥
 

 

افتتاح ساختمان جدید کتابخانه ملی , 11 اسفند ماه

 

تعبیر رویای بزرگ

 

پایین تر از متروی جهان کودک سمت راست. سمت راست جاده فرعی نیمه آسفالتی است که با همکاری برف زمستانی و بازوی کارگران , گلپوش است. باید این پیچ را رد کنیم تا برسیم به ساختمان عجیب و تو در توی کتابخانه ملی که پشت تپه ها مخفی است , شاید مثل مرواریدی درون صدف.

از سال 1290 هجری شمسی که تصمیم تاسیس کتابخانه ملی از ذهن مسوولان گذشت تا امروز که 8 سا ل از فرود کلنگ آ سای یک تیغ آهنی در تپه های عباس آباد توسط ریاست جمهوری وقت می گذرد , داشتن یک مکان آبرومند با عنوان " ملی" رویای پژوهشگران و اندیشمندان ایرانی است ؛ جایی مثل اینجا با 15 هزار متر زیر بنای تالارهایی که قرار است به زودی سنگینی نشیمنگاه "عشق تحقیق " ها را تحمل کند .11 اسفند , روز افتتاح کتابخانه ملی ایران است.( دم این رییس جمهور وقت , گرم . واقعا داشت آبرومون میرفت.)

 

دانشگاهامون یه کتابخونه ی درستو حسابی که نداره , حداقل بیرونش داشته باشه.

 

ببینید چه چیزایی گرد آوری شده:

 

تمامی آثار مکتوب و غیر مکتوب منتشر شده در داخل کشور, اعم از کتاب, نشریه , جزوه , خبرنامه , پوستر , نقشه , نوارهای صوتی و تصویری , مدارک دیجیتال , آثار منتشر شده در خارج از ایران در حوزه مطالعات ایرانی و اسلامی به زبان های غیر فارسی و همچنین منابع مرجع معتبر در موضوعات گوناگون به زبانهای غیر فارسی خصوصا انگلیسی و عربی , که این منابع مرجع شامل دایره المعارف و آن چیزی است که معروف به معرفت بشری  است . به این  مجموعه , تعداد بیشماری از کتاب های خطی , چاپ سنگی , چاپ چوبی و . . . را اضافه کنید و به ابعاد کار بیندیشید.ظاهرا کم نظیر است.

 

کتابخانه بزودی دیجیتال می شود و از روی سایت   www.nli.ir  قابل دسترسی است .                            

 

11 اسفند مردم در تدارک بهارند . این هم بهاری است !       

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/٢۳
 

        

من نمیدانم

 

و همین درد مرا سخت می آزارد

 

که چرا انسان , این دانا,

 

این پیغمبر,

 

                  در تکاپوهایش,

 

چیزی از معجزه آن سوتر-

 

ره نبردست به اعجاز محبت

 

چه دلیلی دارد !

 

                     و نمیدانم

 

که چرا انسان تا این حد

 

با خوبی بیگانه است

 

و همین درد مرا سخت می آزارد

 

چه دلیلی دارد ,

 

که هنوز

 

مهربانی را نشناخته است ؟ !

 

و نمیداند در یک لبخند

 

چه شگفتی هایی پنهان است

 

من بر آنم که در این دنیا

 

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کار است.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/۱۸
 

 

 

 

 

 

چه زیبا بود عشق اگر                                          

                                                       

            

ساعت را نمی شناخت

                    

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/۱٦
 

 

 

 

 

زندگی بدون عشق

 

 

اونقدر خاليه که گاهی اوقات از سکوت زودتر می شکنه. 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/۱۳
 

 

 

 

دیگر برای دیدن ا و نیست ,  این که من

 

این راه صعب را همه شب تا به صبحدم

 

بر جان خویش

 

هموار میکنم

 

او مرده است,

 

او مرده است در من و دیگر وجود ا و

 

از یاد رفته است

 

در من تمام آنهمه شب ها و روزها

 

بر باد رفته است.

 

اینک ,

 

من با عصای پیر خود در دست

 

بر جان خود تمامی این راه سخت را

 

هموار می کنم

 

اما برای دیدن ا و ؟! هرگز!

 

من از مزار عهد جوانی خویشتن

 

                                        دیدار می کنم.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱٠/٩
 

 

 

 

 

 

وه چه دنیای پر از شورو شریست        مردمانش را نقاب دیگریست

 

کوه باشی استخوانت بشکنند              حرف باشی در دهانت بشکنند

 

عشق میورزی جوابت میکنند             دوست میداری جوابت میکنند

 

مهربانی غرق در گردابهاست              شادمانیها فقط در خوابهاست

 

در چنین شبهای بی فریاد رس              روز خوش در خواب باید دید و بس  

 

 

 

سلام

 

راستش مدتی بود که دلم میخواست یه وبلاگ درست کنم که بتونم متنهای قشنگیو که میخونم  و خیلی دوستشون دارم  یه جایی بنویسم که بقیه هم بخونن و لذت ببرن.قدیما یکی از دوستام که خیلی برام عزیزه , به من میگفت که یه وبلاگ درست کنم ولی از اونجایی که دست به قلمم خوب نیست این کارو نکردم, الانم چیزی تغییر نکرده ولی .......

به هر حال خوشحال میشم که در مورد  مطالبی که اینجا میخونید نظرتونو بگید.و اگر از بعضی متنها خوشتون اومد میتونید برای گذاشتن توی وبلاگتون استفاده کنید,از نظر من موردی نداره.در ضمن : اگه اینجا چیزهایی خوندید که در وبلاگتون قبلنا بوده تعجب نکنید , چون حتما با روحیه ی من سازگار بوده که توی دفتر مخصوصم  یادداشتش کردم برای روز مبادا یعنی امروز.  فکر میکنم دوستانی که در اکثر مواقع  , احساسشون به  عقلشون غلبه کرده و میکنه بیشتر از این بلاگ لذت ببرن.از همین ابتدا به اینکه قلم خوبی ندارم اعتراف کردم که بعدا اعتراض نکنید.

این شعریو هم که خوندید از نظر من یه واقعیته , امیدوارم در آینده کسی وارد حریم زندگیتون بشه که این شعرو نغز کنه , کسی که لیاقت عشق و محبت شما روداشته باشه و همه ی روزای زندگیتون  مثل روز اول سرشار از عشق باشه و هیچ وقت یکنواخت و عادی نشه, این دعایی هست که من همیشه میکنم.

بدرود.           

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک