حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱۱/٢۸
 

جاتون خالی امروز غروب بدون برنامه ی قبلی عموی عزیزم بهمون خبر داد که اکران خصوصی فیلم بید مجنون , ساخته ی آقای مجید مجیدی در کانون پرورشی فکری کودکان در خیابان حجاب هست و ما هم رفتیم , چون عموم جایزه ی بهترین صدابرداری همزمان رو برای این فیلم گرفته . اکران امروز مختص عوامل و خانواده هاشون بود به صرف شیرینی و شام , به خرج  تهیه کننده که خود آقای مجیدی بودن, ایشون خودشون هم حضور داشتن و فیلم به علت تاخیر ایشون کمی دیرتر شروع شد.

 

فیلم قشنگی بود ولی من از فیلم باران که ساخته ی قبلیشون بود بیشتر خوشم اومد. عموم برای اون فیلم هم سیمرغ بلورین گرفت.واقعا به داشتنش افتخار میکنم. جدای از این خیلی مهربون و دوست داشتنی هست.( دلتون بسوزه , شما که از این عموها ندارید!)

 

 

بازی آقای پرستویی فوق العاده بود بخصوی راه رفتنش وقتی که مثلا بیناییشو به دست آورده بود.آخه نقش یک نا بینا رو داشت.سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول مرد انصافا حقش بود, نوش جونش.

 

فعلا بدرود!

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/٢٥
 

 

 

آن زمان که زمستان سرد و طاقت فرسا , کوله بار فرتوت خویش را بر گرفته و جای خود را به گلها و شکوفه های بهاری بخشید و گلها با بو و عطر دلاویز خود سبزه زارهای طبیعت را نشاط و شادی بخشیدند من نیز قلبم را به او بخشیدم . آری در آن روزهای بهاری بود که او برایم زمزمه عشق سر داد و از خوشبختی و سعادت ابدی سخن به زبان راند من او را در میان بهاران یافتم , او از آن قلبم شد , اما به ناگاه طوفان سخت پاییزی آغاز گشت و تمام هستیم را به تاراج برد .

 

دیگر در وسعت دیدگانش برق عشق دیده نمیشد , روزها بی او و دور از او کنار پنجره اتاقم می نشستم , گلهای کویر قلبم یکی یکی پر پر میشد , و من تشنه ی محبت , که سراب عشق را در وسعت روح او میدیدم بسویش می رفتم اما افسوس که او قلب تشنه ام را سیراب نکرد زیرا سرابی بیش نبود.

 

در خلوت اتاقم به او می اندیشیدم اما بسی دریغ و درد , دوست عزیز نمی دانی چه زمستان سرد و طاقت فرسایی بر قلبم حکومت میکرد , نمیدانی که چقدر احساس تنهایی میکردم , افسوس که او با واژه شیرین دوست داشتن آشنا نبود .

 

حال که این جملات از درون قلبم تراوش میکند و چون قطرات اشکی بر صفحه ی سپید کاغذ می لغزد حس میکنم که سرتاسر وجودم زندان تاریک و سرد و دورفتاده ای است از مشتی خاطرات اندوهناک و روحم سرگردان عاصی به دنبال گنبدی کبود است که زیر این کبود دیوی بنام ریا و دروغ نباشد , او و همه ی آنها هیچگاه عشق را جدی نگرفتند .

 

وقتی به عشق واقعی می اندیشم قلبم از شادی لبریز میشود . ای کاش میشد به سان پرنده ای در کوچه های غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آیم و به اوج آسمان رسم و آنقدر دور شوم تا به پوچی , به ابدیت برسم ؛ به جایی که غیر از عشق چیزی نباشد , دیدن او تمامی وسعت زندگیم خواهد بود با دیدن او زندگیم رنگ سرخ محبت را به خود می گیرد. حال دیگر چشمانم سکوت را با اشک معاوضه می کنند و قطرات اشک برای کویر گونه گانم بهار را ارمغان میدهد .

 

 لحظات به کندی می گذرد , گویی سنگینی غم من بر دوش عقربه های ساعت خیمه زده اند و او را از حرکت وا داشته اند , تو گویی که زمان نیز از من روی بر تافته است؟؟ وزش باد برگها را به رقص وا میدارد از صدای خش خش آنها بکنار پنجره می آیم افسوس که در مقابلم تنها شب است و تاریکی , شبی غمگین به سیاهی روزگار .

 

می دانم که خود را در میان اوهام و خیالات به اسارت کشیده ام . اکنون دیگر آلاچیق قلبم را برگهای خزان زده دروغ و نیرنگ پوشانده , قلب خسته ام آرام آرام می تپد , اگر این قلب بیچاره ام می دانست که روزی همه خود خواهان مرا از خود دور میکنند هرگز مهر کس را در خود نمی پروراند .

 

تمام وجودم محبت را فرا می خواند و از فکر خاطرات شیرین گذشته های دور جام درونم از شراب عشق آنچنان لبریز می شود که قطرات آن از روزنه چشمانم بیرون می ریزد , چشمانی که آینه کوچک اتاقم همواره آن را بارانی دیده و آرزو دارد زیبایی رنگین کمان شادی را در آسمان آبی رنگ چشمانم حس کند.............

 

بازهم مینویسم و دفترم را از آتش درونم آگاه می سازم . چون کسی دیگر نیست که غمهایم را دریابد , جام شکسته قلبم  را مرهم نهد و مرهم هر قلب شکسته ای فقط عشق است و محبت........

 

گناه من فقط دوست داشتن است , سالها قبل که کودکی بیش نبودم به من آموختند : " دخترم همه را دوست بدار " اما وقتی او را دوست داشتم , همانان می گفتند : " فراموشش کن " و من نیز همیشه قلب خود را به خاطر پاکیش سرزنش میکنم .

 

دیگر محبت هیچکس روح سر کشم را رام نمی کند و قلب طغیان گرم دیگر اسیر هیچ دامی نخواهد شد . غم چون درخت تنومندی ریشه هایش را در عمق جانم دوانده و طوفان هیچ نشاطی قادر به ریشه کن کردن آن نیست .

 

 آه خدایا وقتی به آن  دورها می اندیشم به دوران کودکی , آرزو می کنم که ای کاش میشد با انگشتان لرزان خود عقربه های ساعت را آنقدر به عقب بچرخانم که به گذشته ها باز گردم به دوران عشقهای واقعی , آن زمانی که عشقی به جز عشق یک مادرو یک عروسک چیزی در قلبم جای نگیرد .

 

در کویر خشک و برهوت تنهایی اسیرم و در کویر قلبم , در شورزار اندیشه ام گلی نمی روید و من در ویرانه های عشق و خاطرات همچون بومی سرگردان می گریم و ناله های سردم در دل سیاه شب گم می شود و من منتظر امیدی و آرزویی دوباره و در انتظار رویایی شیرین از دریچه قلبم به آینده می نگرم .

 

همیشه در انتظار کسی بودم که با او زمستان را در وجودم بهار حس کنم و کویر خشک دلم را سیراب یابم و اگر قرار باشد باز هم کسی دیگر در دالانهای سرد قلبم راه یابد از او خواهش خواهم کرد که شمع کوچک عشق را در نهانخانه قلبم روشن نگاه دارد تا در نور سرخ فامش به پروانه زیبای خوشبختی بنگرم و خود را در میان شعله سوزان آن شمع فروزان گرم از عشق بیابم .

 

و من از نهایت شب سخن می گویم , اگر به خانه قلبم میهمان شدی , ای مهربان من ! چراغی بیاور تا از دریچه عشق به کوچه های خوشبختی بنگرم و نی لبکی بیاور که آوای غم آلودم را در طنین نوایش پنهان کنم , زیرا من پری کوچکی را می شناسم که در اعماق اقیانوس غم مسکن دارد و دلش را , دل کوچکش را در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام.........

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

 

فراموش کرده ام:

 

پیراهن کبود پر از عطر خویش را

برداشتم که باز بپوشم شب بهار

دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم

در آسمان آبی آن مانده یادگار

 

 

آمد به یاد من که ز غوغای زندگی

حتی تو را , چو خنده فراموش کرده ام

آن شعله های سرکش سوزان عشق را

در سینه ی گداخته خاموش کرده ام.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/٢۱
 

 

گاهی اوقات یه جاهایی خدا اونقدر به موقع کمکم میکنه که از شرمندگی نمیدونم چه کار کنم!! مثل امروز که که به قیمت حفظ آبروم بود.

 شاید اگه ازش نخواسته بودم  که کمکم کنه ,اتفاق بدی می افتاد.به گفته ی فلورانس اسکاول شین:

 

کلام تو عصای معجزه گر تو است.

 

آن جان لایتناهی هرگز دیر نمی کند.

 

خدا در مکانهایی دور از انتظار , و در مواقعی تصور نا پذیر , معجزات خود را به انجام می رساند.( امروز واقعا کمک خدا به من خود معجزه بود )

 

 

 

راسته که میگن آدم اگه ذات خوبی داشته باشه تحت هیچ شرایطی آبروش خدشه دار نمیشه.مگه نه؟

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/۱۸
 

 

در روزهای عمرم , روزی فرا رسید که نا خود آگاه و بی خبر درگیر عشقی زمینی شدم.گمان کردم در حال تجربه ی حسی بی نظیر و عالی ام .از آنجا که یاد گرفته بودم به عاقبت و سرانجام کار بیندیشم , مدت زیادی از آغاز این حس نگذشته بود , که در این اندیشه , ترسی عظیم مرا فرا گرفت . نگران بودم مبادا آنچه را که کمال خود را در داشتنش میدیدم از دست بدهم و آنجا بود که سعی کردم که به وضوح دریابم بر من چه گذشت و چه اتفاقی در شرف وقوع است.

دیدم نصیب من از این عشق زمینی , دلبستگی , وابستگی , عادت و اسارت است . دیدم با گذشت زمان ترس و واهمه و نیاز در من رشد میکند و سرانجام کار , بی شک مرا فنا و نابود میکند . دیگر این عشق زمینی چیز شیرینی نبود . عاملی بود برای اسارت , برای رنج و آزار من و اویی که به گمانم دوستش داشتم .

به خود آمدم و به یاد آوردم حسی که ثمره اش رنج و نیاز باشد حسی متعالی نیست.نه تنها خالی از لطف است بلکه میتواند در حد شکنجه ای کشنده و رنج آور و دردناک باشد.این حس به فاصله و ترس و اسارت می انجامد و صاحب این حس لحظه به لحظه بیشتر سقوط میکند.

ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط . پس قطعا جایی مسیر را اشتباه رفته بودم اما این بدان معنا نبود که راهی برای بازگشت نیست .و درست در همان لحظه جایی که اگر در آن متوقف میشدم به معنای واقعی کلمه فنا می شدم , در من انقلابی رخ داد . با تمام وجود تصمیم گرفتم راه درست را بیابم و به لطف خدا راه را یافتم .من به معنای واقعی درک کردم:

محبت و عشق پاک موهبتی بس عظیم است که نه به غرور آلوده است و نه در آن اندیشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعی , خالص و بی دریغ و بی چشمداشت است.تمنا و طلب بهترین خیر,  برای کسی است که مهرت را نثارش میکنی .تجربه بی وصفی است و یک گام بزرگ به سوی کمال و تعالی.

در عشق واقعی اندیشه ترس وجود ندارد , چون حس تملکی نیست که ترس آفریند و هیچ توقع و چشمداشتی نیست که اسارت به بار آورد .عشق الهی یعنی رهایی , یعنی رها کردن و رها شدن و از آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و مشعوف شدن.

عشق واقعی بی وصف و بی مانند است .آرزوی شادترین و ژرفترین آرامش ممکن در بالا ترین حد تصور برای آنکه دوستش داری , هر چند در ظاهر برایت توام با ژرفترین غمهای دنیا شود.جایی که آرامش و شادی و سعادت و پیشرفت و خیر و صلاح کسی برایت مطرح است و به دیده محبت به او می نگری , عمیقترین غم دنیا رنگ می بازد و با اوج شادی و شوریدگی جا عوض میکند.

مهم این است که چقدر رهایی ؟ چقدر میتوانی ببخشی؟ و چقدر از شادی دیگری به وجد می آیی , وقتی شادی دیگری آنچه نباشد که تو بخواهی , چه بسا آن باشد که در حالت عادی تو را تا اوج دلتنگی پیش ببرد.

محبت خالص , گذشتن از خود آست و حس شادی ژرف و عمیق از رضایت و شادی دیگری .مهر ومحبت دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از آن که دوستش داری مضایقه اش نمیکنی .همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش نیست . وبی واسطه و بی درنگ  از فرا سوی فرسنگها فاصله از طریق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داری می رسد  و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی که داری بس است.

 

و عشق اگر الهی باشد کلام در وصفش قاصر.

                              (کاترین پاندر )

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/۱٠
 

 

 

 

امروز برای تنها یک روز و از سر اجبار به دلیل بسته بودن کتابخونه های دیگه با دوستم به کتابخونه ی شبانه روزی در پارک اندیشه  رفتیم.

توی همین یک روز فهمیدیم که در چه کسافت خونه ای داریم درس میخونیم.برای خودم متاسف شدم که چه هم جنسهایی دارم , از هرزگیشون گرفته تا کسافت بودنشون . من دارم از کسانی براتون میگم که تازه یه هدف برای زندگیشون دارن وای به حال اونایی همینم ندارن!

متاسف شدم که چنین آدمایی فردا های نچندان دور قراره پست هایی بهشون توی این مملکت داده بشه ؛ الانش که اینجوریه خدا به داد بعدش برسه ! البته بودند تعدادی که واقعا خوب بودن ولی با عرض تاسف به 10 نفر هم نمی رسیدن .و نمیدونم چرا چشماشونو به روی همه چی بسته بودن؟! شاید از سر ترس بود , دخترایی که من دیدم , والا ترس هم داشتن! البته نا گفته نمونه که طبقه ی پایین هم پسرا بودن اونا که دیگه جای بحث ندارن همشون....چی بگم والا ؟ خودتون میتونید حدس بزنید اوضاعشون چه جوری بود.

من یکی که دیگه جرات نمیکنم از کنار این کتابخونه رد بشم چه برسه که بخوام برم اونجا درس بخونم.

 

 

حالا این کتابخونه مرکز شهر بود , وای به حال جنوب شهرش.

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/٤
 

 

این متنو توی کتابخونه نوشتم:

 

الان ساعت 11 ظهر روز یکشنبه 4 بهمن هست و من از ساعت 8 صبح با دوستم ملیحه اومدیم اینجا یعنی هر روز میاییم .اون الان رفته امتحان اصول محاسبات بده , درس خیلی سختیه امیدوارم وقتی بر گشت با چهره ی خندون ببینمش آخه خیلی زحمت کشید. کتابخونه ی ما توی یه پارک هست و ما  طبقه ی دوم و پسرا طبقه ی اول  هستن .سالن ما یه بالکن  با پنجره های بلند سراسری داره که به راحتی میشه بیرون رو دید . چند دقیقه پیش چون از درس خوندن خسته شده بودم رفتم کنار پنجره که بیرونو تماشا کنم . نمیدونید که چقدر از تماشای درختایی که از برف پوشیده شده بود  لذت بردم  و آرامش پیدا کردم ! شاید از نظر خیلی ها این  احساس من عادی و مسخره باشه ولی من با دیدن این صحنه کلی از ته دل شاد شدم و انرژی گرفتم,( آخه این خاصیت دخترای اردیبهشتیه که عاشق طبیعت هستن).

هر چند که صبح که میومدم اینجا کلی قرقر کردم , ولی بعد به خودم گفتم:" نا شکری نکن , آبی رو که مصرف میکنی از آب شدن همین برفهاست , همون آبی که وقتی قطعش میکردن عزا می گرفتی" پس باید شکرشو بجا بیاری! داشتم میگفتم که , وقتی محو تماشای برفها بودم , دلم یه چیزی خواست , یعنی یه صحنه ی قشنگ رو برای خودم تصویر کردم که خیلی قشنگ بود و البته یه جورایی رومانتیک . اونو براتون توصیفش میکنم: یه کاناپه کنار  شومینه, در  سالن بزرگی  با پنجره های بلند که رو به  حیاط پر از گل و درخت باز میشه  و من در کنار مرد آرزوهام روی این کاناپه زیر یه پتوی گرم , توی یک روز تعطیل ( آخ که عقده ای شدم از بس رفتم دانشگاه و امتحان دادم, کی میشه تعطیل بشم و یه نفس راحت بکشم ؟!) برفی نشستیم و فارق از همه ی دغدغه های زندگی در حال شنیدن  یک موزیک لایت ,  محو تماشای درختایی که از برف پوشیده شدن هستیم. فکر میکنم که در این شرایط به آرامش بیشتری نسبت به امروز خواهم رسید.البته تا یادم نرفته بگم که : در کنارمون یه میز هست و روش 2 تا لیوان نسکافه همراه با 2 برش کیک پای سیب قرار داره؛( با این تفاوت که یکیش کوچیکتره , و اون مال منه چون رژیم هستم خانومای بیچاره همیشه باید مراقب اندامشون باشن)آخه مگه میشه به فکر شکم آقایون نبود؟؟ خلاصه این هم رویایی بود در دل  و به قول معروف : " آرزو بر جوانان عیب نیست" ( اینو گفتم که دیگه شما نگید , ولی این که آرزوی محالی نیست , مگه نه؟)

اینم یه خاصیت روزهای برفی هست دیگه! که آدمو به یاد صحنه های قشنگ و یه عشق ناب میندازه , عشقی که سرشار از آرامش و خوشبختی باشه و لحظه ای نباشه که  حتی ته ته دلمون احساس پشیمونی بهمون دست بده .

 

تنها به امید آن لحظه...

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸۳/۱۱/٤
 

 

 

 

یک واقعیت که  هیچ وقت بهش عمل نکردم , و هميشه هم چوبشو خوردم ؛ امیدوارم دیگه تکرارش نکنم ولی بعید میدونم. امید به اینکه درس عبرتی باشد برای آیندگان.

 

 

در کنار یکدیگر بایستید و بمانید؛ ولی نه چسبیده به هم , چرا که

 

ستونهای یک معبد با فاصله در کنار هم قرار دارند  و به همین خاطر

 

می توانند معبد راسر پا و پا بر جا نگه دارند. 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط : روشنک