حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۱/۳۱
 

منو با یه بوسه ,  ببر تا ستاره

بمونو یه لحظه , نگام کن دوباره

تو چشمای نازت , یه دنیا امیده

منو با یه بوسه , ببر تا سپیده

تو بودی که عشقو , به قلبم سپردی

منو تا به جشن , شبا و آینه بردی

تو که باشی دنیا , قشنگه همیشه

دیگه حتی پرواز , برام ساده میشه ؛

 

منو با یه بوسه , ببر تا ستاره

یه شب زیر بارون , صدام کن دوباره

بذار جون بگیرم , از هرم نفسهات

طلوعی به پا کن , با آتیش دستات ؛

 

هنوز عطر موهات , توی خونه مونده

نگاهت منو تا , به ابرا رسونده

تو همزاد نوری , یه نور مقدس

به تو دل سپردن , چه آسونو ساده ست

کمک کن که از عشق , ترانه بسازم

هزار بار دیگه , به تو دل ببازم

غمت رو بدست , فراموشی بسپار

بگو نازنینم , که خوابی یا بیدار؟؟!!

 

منو با یه بوسه , ببر تا ستاره

بمونو یه لحظه , نگام کن دوباره

تو چشمای نازت , یه دنیا امیده

منو با یه بوسه , ببر تا سپیده

 

منو با یه بوسه , ببر تا ستاره

یه شب زیر بارون , صدام کن دوباره

بذار جون بگیرم , از هرم نفسهات

طلوعی به پا کن , با آتیش دستات

 

 

ای کاش ... !

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۱/٢٤
 

نميدونم چرا نميتونم گذشته ای رو که باهاش داشتم فراموش کنم يا حد اقل بهش فکر نکنم , شايد چون نميخوا م , چون به خودم قول داده بودم اينجوری باشم ! انگار اين مدت به خودم دروغ می گفتم که عشقش تو دلم کم رنگ شده و داره محو ميشه!

نميدونم چرا ماه و خورشيد و فلک دست به دست هم دادن که منو ببرن همون جايی که اکثرا ميديدمش؟؟!!!! و این موضوع دوباره منو یاد عشق نا کامم انداخته و پر از دلهره شدم .شاید به دلیل باشه که خیلی دلم براش تنگ شده و هنوز فراموشش نکردم . هنوز هم هستن چيزايی که منو به يادش بندازن . نميدونم چه حالی دارم فقط ميدونم دوباره روزای سختی رو بايد بگذرونم!

 نميگم از اين وضع راضيم ولی دوباره غمی که مدتها خبری ازش نبود توی دلم افتاده , اگه يه وقت اتفاقی با هم برخورد کنيم چی؟؟ چه کار کنم؟؟ اصلا نمی تونم تصور کنم که چه عکس العملی ممکنه نشون بدم؟؟!!!!  ممکنه هنوز اونجا باشه؟؟!!خيلی نگرانم.

حتی نميدونم دلم می خواد ببينمش يا نه؟   نمي گم خيلی خوب بود !  ولی خوبيهايی هم داشت که هنوز  با به ياد آوردنشون دلم می لرزه , ديگه منکرش که نميشه شد!!! اونقدر دوباره غصه دار شدم که کلی امروز خودمو کنترل کردم که توی تاکسی اشکم در نياد و نا خداگاه اين شعر فريدون مشيری به یادم اومد :

کابوس

خدایا , وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم – روا نیست – .

 

شبم طی شد , کسی بر در نکوبید .

به بالینم چراغی کس نیفروخت .

نیامد ماهتابم بر لب بام ,

دلم از اینهمه بیگانگی سوخت .

 

بروی من , نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست .

نه شعرم می دهد تسکین به حالم ,

که غیر از اشک غم در دفترم نیست .

 

بیا ای مرگ , جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز !

 

دلم در سینه  کوبد سر بدیوار ,

که این مرگ است و بر در میزند مشت !

بیا ای همزبان جاودانی ,

که امشب وحشت تنهاییم کشت !

 

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۱/۱٩
 

آری

به راستی که به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

تو نیستی که ببینی , چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .

 

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درختها , چمنها , شعمدانیها

                                   به آن شیرین

                                   به آن تبسم مهر

                                   به آن نگاه پر ز آفتاب

 

می نگرند.

 

تمام گنجشکان که در نبود تو مرا به باد ملامت

گرفته اند , تو را به نام صدا می کنند .

هنوز نقش تو از فراز گنبد , کنار باغچه , زیر درختها ,

لب حوض , درون آینه پاک آب می نگرند.

 

تو نیستی که ببینی , چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ

بی جوانه من .

 

چه نیمه شبها که از پاره های ابر سپید به روح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شبها که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم بر هم زدنی , میان آن همه صورت تو را شناخته ام.

 

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

چراغ , آینه , دیوار , بی تو غمگینند ؛

تو نیستی که ببینی , چگونه با دیوار به مهربانی

یک دوست از تو می گویم .

 

تو نیستی که ببینی , چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه , بال گسترده است.

 

تو نیستی که ببینی , دل رمیده من

به جز تو , یاد همه چیز را رها کرده است.

 

غروبهای قریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

                             ستاره بیمار است

دو چشم خسته من در این امید عبس

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است .

 

تو نیستی که ببینی ......

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۱/۱٥
 

چشمانی که من می شناسم جنگلی است همیشه سبز ,

دو ستاره در آن چشم خفته اند.                            

چشمانی که من می شناسم , اسطوره را به تاریخ بدل 

کرده اند , استعاره را به حقیقت , جمله را به نگاه و   

سوال را به خاموشی....                                       

مرا عریان می کند و وجودم را از خویش می تکاند    

چندانکه الماس شیشه را یا احساس اندیشه را.            

چشمانی که من می شناسم , خونریزترین دشنه ها  را    

در دستان کودکانه خود دارد و من بیش از                   

آنکه از خود بترسم , بر آن چشمان بیم دارم.                       

چشمانی که من می شناسم , به خاطر می کشاند قفس      

و پرواز را , نیز انتها و آغاز را.                              

چشمانی که من می شناسم , هنگامی که به گریه می نشیند ,

هراس دلم را می ترکاند , چندانکه گویی دو اقیانوس         

به خستگی راه گشاده اند....                                        

" من در چشمانی که می شناسم گم شده ام "

 

 

 

 

این متنو کسی که خیلی دوستش داشتم برام نوشته بود توی اولین کارتی که بهم داد. حالا دیگه نیست و شده یه خاطره . دیگه چطور می تونم عشق کسی رو باور کنم؟؟؟؟؟

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۱/٦
 

 از دست این بابام , همیشه سر بستن ساک برای سفر با هم مشکل داریم. توی این مورد اصلا با هم تفاهم نداریم

 هر چی میخوام براش بردارم میگه نمی خوام , یه بلوزو شلوار کافیه یکی هم که تنم میکنم میام. میگم آخه پس کی قراره این لباسایی که خریدیو بپوشی؟  مگه حرف گوش میده ؟؟!!!! به مامانم زنگ زدم محل کارش گفتم من حریف شوهرت نمیشم, با این حال مریضم همش باید باهاش جرو بحث کنم , مامانم هم گفت به حرفش گوش ندم هوا سرده  براش لباس گرم بر دارم.منم نا مردی نکردم و رفتم هر چی دلم خواست بر داشتم که بذارم توی  ساک. یه دفعه دیدم بابام میگه لباسای منو نذار, تا ببینم چی برداشتی. گفتم شرمنده ام مامان گفته به حرفت گوش ندم بعد هم خندیدم. اونم کوتاه اومد

 

عجب گیری کردم که مسئول جمع کردن وسائل سفر شدما!!!!! یه بار که بهشون لطف میکنم بد عادت ميشن و از دفعه های دیگه به حساب وظیفمون می ذارن

 

همه ی مردها اینجورین؟؟؟؟؟؟؟ اگه همه اینجوری باشن ترجیح میدم ................ . . اصلا تقصیر ما خانوماست که در این موارد نظر آقایونو می پرسیم .آقایون  اینو باید بدونن که این نظر پرسیدن فقط به این دلیله که یاد آوری کنیم که ما برای شما هم احترام قائلیم. ولی در نهایت مرغ یه پا داره و ما کار خودمون رو میکنم

 

اگه خدا بخواد فردا عازم سفر میشیم . می ریم بندر انزلی. جای همتونو خالی میکنم به خصوص آقا احسان که چون تصادف کردن و مجبورن توی خونه بمونن . حتما به وبلاگشون سر بزنید و عکسای تصادفشون رو ببینید.خدا خیلی بهشون رحم کرد.اینم آدرس وبلاگشون:

www.akhareshkechi.persianblog.ir

 

 

امیدوارم عید به همه خوش بگذره و سفر همه بی خطر باشه. بازم آرزوی سال خوبی رو برای همه دارم.

 

 

بدرود!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک