حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/٢/٢۸
 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

با دلی که بوئی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

اخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بروی نامه های او

سر نهاده ام که در میان ایم سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو روئی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها , ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز ان جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها , چه شد که او مرا نخواست

ای ستاره ها , ستاره ها , ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٢/٢٤
 

نمیدونم چی بگم؟؟!! احساس میکنم توی بدنم حسی نمونده . نمیدونید چقدر ناراحتم؟! امروز جای خالیشو کاملا حس کردم.خیلی دلم براش تنگ شده.بالاخره امروز رفتم جایی که همیشه میدیدمش, دانشگاهشون. بعد از یک سال دوباره امروز از سر دلتنگی  , توی چشمام اشک جمع شد.اگه دوستم نبود حتما گریه می کردم , شاید اگه جلوی گریمو نمی گرفتم الان اینجوری نبودم !؟تصمیم داشتم بعد از اينکه کارم توی کتابخونه تموم شد  برم دم اتاق کارش تا شاید هنوز باشه و ببینمش , چون پیش خودم گفتم بهرحال روزای زیادی با هم بودیم و اصلا اشکالی نداره که برم دیدنش , دوستم می گفت:" این کا رو نکن  کوچیک میشی". ولی برام مهم نبود اون چی فکر کنه در موردم. مهم این بود که خودم از نیتم برای دیدنش خبر داشتم و برای دل خودم می خواستم این کار و بکنم, وقتی توی کتابخونه دنبال کتابای مرجع می گشتم نمی دونم چرا انگار هی زير پام خالی ميشد و نمی تونستم سر پا بمونم!!!؟؟ ۲-۳ بار هم نزديک بود توی محوطه دانشگاه ( که ما شا الله کم بزرگ نيست )بيوفتم زمين. بعد از اتمام کارم که يک ساعتی طول کشيد و توی اين مدت دلشوره ای عجيبی داشتم رفتم دانشکدشون به در اتاق بغلیش که رسیدم دیدم دم در عکس یه سری ها رو با عنوان پایان نامشون و آدرس میلیشون زده . ولی عکس اون نبود , رفتم دم در اتاق خودش , اصلا نمی تونم بگم چه حالی شدم وقتی عکسشو دیدم ؟!! نمی دونم پایان نامه فوقشو ارائه داده بود که عکسشو زده بودن یا هنوز نه !! ولی احتمال زیاد دادم که اینطور بوده باشه. ولی بعد از دیدن عکسش دلهره ای گرفتم که اصلا نتونستم در اتاقشو بزنم .این بود که اومدم.اگه راهروشون خلوت بود قطعا...!!

 اگه هنوز پیشم بود امروز کلی کمکم می کرد توی سرچ تحقیقم . ای کاش روزگار فقط یه کم کوچولو با من سر سازش داشت و ازم نمی گرفتش!!! می دونم که خدا  یکی رو در حد اون و شایدم بهترشو نصیبم می کنه , اما....!!

 

( خدا رو شکر که این نوشتن باعث شد بغضم بترکه و سبک بشم , فقط با این دستای بی حس تایپش حقیقتا مشکل و طولانی بود)

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٢/٢۱
 

 

 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت :

" بر شانه های تو ..."

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٢/۱٥
 

به صحرا شدم , عشق باریده بود و زمین تر شده

 

چندان که پای من به گِلزار فرو شود ,

 

پای من به عشق فرو شد!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٢/٤
دلم برای خودم می سوزه

 

 

 

. . . !

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک