حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۳/٢٠
مردی برای تمام فصول

بر خلاف خیلی از وبلاگرها که این روزا در مورد خبرهای داغ رقابت بین کاندیداتورها  می نویسن من میخوام از کسی بنویسم که برام مظهر فروتنی , پاکی و صداقت است. کسی که بعد از مدتها پیدا شد که دلش برای مردم میتپید و برای احقاق حقوق ما برای دوره دوم بر خلاف میلش به میدان آمد .

من روزنامه های اون روزها رو که به در خواست و اسرار همین مردمی که الان میگن:" مگه خاتمی چه کا برامون تونست انجام بده؟؟ " رو نگه داشتم و امروز با خوندن اون روزنامه ها  ازسر دلتنگیِِ تموم شدن دوره ریاستشون ساعتها اشک ریختم .می خوام شما هم بخونیدش و ببینید بعضیهامون چقدر بی انصاف شدیم .

 

15 اردیبهشت 1380 روزنامه آفتاب یزد :روزی که آقای خاتمی برای ثبت نام دوره دوم ریاست جمهوریشون به حوزه ثبت نام رفته بودند ( ای کاش نمی رفتن و انقدر اذیت نمیشدن , ای کاش میدونستن خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنن هستن کسانی که مانع عملی کردن اهدافشون میشن ولی بخاطر همین شماهایی که الان انکارش می کنید اومد ) در خاتمه ی صحبتهای خود به خبرنگاران چنین گفتند:

 

وقتی کسی در موقعیت من قرار می گیرد با محبت و یک دنیا امید مردم رئیس جمهور می شود و این محبت و امید مردم در داخل و خارج به او اعتباری میدهد ,  او دیگر نمی تواند ملاک تصمیم گیری را فقط تشخیصهای فردی و شخصی قرار دهد. وقتی هر کس به من دسترسی دارد و یا صدا و نظرش را به من می رساند و از من می خواهد که بیایم من این تشخیص را بر تشخیص خود ترجیح می دهم . حالا با تکیه بر همان عهد پیشین آمده ام .

( هنوز اشک هایی رو که بعد از گفتن این جمله از چشمهاشون سرازیر شد رو فراموش نکردم )

من سرمایه ی اندکی دارم و آن آبروی من است و در عرصه ی داخلی و خارجی این آبرو را با همت و محبت مردم بدست آورده ام و این سرمایه ی اندک را در طبق اخلاص نهادم و در برابر تصمیم ملت خاضع هستم و امیدوارم که مردم هم بتوانند در این فضای آزاد و در بررسی وضعیت و برنامه ی همه ی نامزد های محترم , نامزد مورد علاقه ی خود را انتخاب کنند و بیش از همه به لطف خداوند عنایت دارم و هر کس بر او تکیه کند خدا او را بس است.

 

در عاشقی گریز نباشد ز سوز و سازم                 افتاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

 

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده         سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

 

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست     تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

 

 

نامه ای به پدر

 

پدر عزیزمان

عکس زیبایتان در ایام همه جا به چشم می خورد لبخند چشم نوازتان و سخنان دل نوازتان و آن کلام آرامش بخش و روح انگیز.

 

پدر بزرگوار

همه ما و همه آنهایی که دلشان به نور محبت روشن است و عشق  را می شناسند و همه آنهایی که معرفت را از یاد نبرده اند ترا می شناسند و باورت دارند , همه آنها که آن روز( سخنرانی آقای خاتمی در ورزشگاه شهید شیرودی ) از نزدیک سعادت دیدنت را داشتند و چه مایی که نتوانستیم بیاییم دوستت داریم و من فکر نمی کنم در هیچ کجای دنیا مردم این همه به رئیس جمهورشان علاقه مند باشند.

الحق که خلق و خوی محمدی شماست که همه را به گرد گُل رویتان جمع نموده است , خداوند حفظتان کند.

 

پدر گرامی

همه جوانان ایران فرزندان شما هستند و همه ما به وجود پدری چون شما افتخار می کنیم , شما باعث سر بلندی ما هستید فرزندانتان را تنها مگذارید.

 

آقای خاتمی

سرمایه شما سرمایه ای بسیار ارزشمند است آبروی شما آبروی همه ماست , شما آمده اید و قدم بر چشمان ما گذاشتید شما چهار سال است که وارد خانه دل همه ما شده اید و بدانید برای همیشه در آن خواهید بود.

 

آقای خاتمی مهربان و گرامی شما نه به طمع قدرت و مقام که از سر خدمت و وفاداری به مردم و به پاس اعتماد آنان قدم بدین میدان گذاردید شما با وجود همه ناملایمات و خشونت ها باز آمدید.

 

مقدمتان را ارج می نهیم و با شما هستیم , یقیناً سخنان شما که از روی صداقت و عاری از نیرنگ و طمع هست به دل هر آزاده ای می نشیند.

 

پدر گرامی

شما جوانه های عقل و منطق , سخن گفتن و داشتن جرات شنیدن , احترام و حرمت و آزادی عشق و صلح , تفکر و تعقل و پرهیز از خشونت و تعصب را شکوفا کردید جای همه اینها در دنیای امروز بسیار خالی است .

مقدمتان سبز و چهره پر مهرتان همواره گشاده باد.

 

در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد                  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

مدعی خواست که آید به تماشا گه راز            دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد

 

 

پدر عزیز

امیدوارم اصلاحات به دست توانای شما ادامه یابد , حضور شما نقطه عطف حرکت و نام شما کلمه ی زرین در دفتر خاطرات ملت است دست خداوند به همراهتان.

 

یا علی مدد

دخترتان سحر از تهران

 

چهارشنبه 16 خرداد 1380 روزنامه حیات نو. به امید اینکه دوباره این روزنامه ها به قول آقای حجاریان در صحبت با آقای دکتر معین از حالت کما در بیایند.( وقتی حجاریان و میبینم یه بغض خفه کننده ای گلومو می گیره)  البته نا گفته نماند که دکتر معین قول دادند بدون معاینه پزشکی این کار رو انجام بدن.

 

 

روزنامه های اصلاح طلب روز دوشنبه همه را به شیرودی و شنیدن این سخنان فرا خواندند.به راستی چه کسانی آماده می شوند که در شیرودی حتماً باشند؟

مسیرهای منتهی به محل سخنرانی از ساعت 13 تحمل خود را از دست داد و ترافیک به اوج رسید .ساعت 15 ورزشگاه چنان پر شد که کسی به فکر زمین چمن سالخورده نیفتاد و پس از آن پیاده روها .

پیش از خاتمی , مجری برنامه نام یکی از مشاوران او و یکی از اعضای شورای شهر تهران را به عنوان سخنران برد.اما سخنران بر خلاف چهار سال قبل نه چالاک بود و نه بر پا و نه می توانست به هنگام سخنرانی از دستانش کمک بگیرد.

او به آرامی سخن می گفت و بر صندلی نشسته بود . جمعیت نه ساکت بود و نه ساکن و سخنران نیز نه شتاب داشت و نه هراس ! هنگامی که با صدای لرزان گفت : "من به خاتمی رای می دهم و هزینه اش را هم می پردازم , حتی بیشتر از گذشته" .

ابتدا جمعیت ساکت شد و بعد بر خاست و صدای سخنران در غریو نا باوری , شادمانی و هیجان جمعیت گم شده بود.هنگامی که سخنران شعری از فریدون مشیری را بر زبان جاری می کرد تا سخنانش را به پایان برد , کم نبودند کسانی که می پرسیدند : " سعید حجاریان چگونه می تواند هزینه ای بیش از این بپردازد؟ "

اما سید محمد خاتمی پس از آن بر صحنه آمد و با هوشیاری از حاکمیت هیجان بیش از حد بر جمعیت جلوگیری کرد تا سخن آغاز کند.این بار جمعیت آماده می شد که به تایید و به تاکید او را یاری کند . اما لحن گفتارش هنوز چنین فرصتی را فراهم نکرده بود . او سرانجام پس از 4 سال گفت که :" سر نوشت مرا شما [ مردم ] رقم زدید و از کنج عزلت خو د خواسته در کتابخانه روح پرور به صحنه ام کشاندید . من شاکرم و آماده ام . اما به آنان که جز انتقاد و به نفع خویش کاری نکرده اند می گویم  : اگر مرد میدان هستید بسم الله . این شما و این رای مردم! "

 

خبر نگاری با هیجان می گفت همه راهها مسدود بود و همه در اتومبیل ها , پیاده رو ها یا مغازه ها از بلندگو ها این سخنان را می شنیدند و باور می کردند .آنان باور دارند که او دلبسته این مقام نیست . که اگر همکارانش را از رقابت با خویش منع می کرد ولی نکرد حتی به گلایه.حتی یکی از همکارانش در فیلم تبلیغاتیش , جملات خاتمی را در تعریف از خویش میکس کرد و از شبکه سراسری سیما به گوش مردم رساند .

 

10 خرداد 1380 روزنامه حیات نو

 

 

 امیدوارم در این دوره به کسی رای بدیم که راه اصلاح طلبانه ی ایشون رو ادامه بدن .



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۳/۱۳
 

اگر در یک رابطه ی عاشقانه باشی , نمی توانی به موضوع دیگری بپردازی.اگر کسی را در میان این جمع دوست بداری , آن گاه تمام جمع را فراموش می کنی , تنها یک چهره باقی می ماند.در واقع تو کس دیگری را نمی بینی , بقیه آن جا هستند , ولی خارج از آگاهی تو و در حاشیه و پیرامون اگاهی تو قرار دارند.اگر عاشق کسی باشی , آنگاه تنها آن چهره باقی می ماند , پس راه گریزی نداری.

به موضوع دیگری نپرداز .با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان.عاشقانه

بمان.تنها با قلبت بمان ؛ با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و مسرور ترباشد؟

و وقتی چنین باشد , تو غایب خواهی بود , هرگز به خود توجه نخواهی داشت .خودخواه نیستی . دیگر تنها به لذت ها و ارضای خودت فکر نمی کنی .تو خودت را کاملا فراموش کرده ای و فقط درباره دیگری می اندیشی.اکنون دیگری مرکز عشق تو گشته است. آگاهی تو به سوی دیگری جاریست.در این هنگام ناگهان برکات همچون محصولی جانبی به سراغت می آیند. چرا؟

زیرا وقتی به خودت توجه نداری , خالی می گردی ؛ فضایی در درون آفریده می شود.

وقتی ذهنت کاملاً به دیگری متوجه است در درون , بی ذهن می گردی , آنگاه در درون فکری وجود ندارد . سپس این فکرِ چگونه می توانم مفید باشم ؟ چگونه می توانم شادمانی بیشتر بیافرینم؟ دیگر ادامه نمیابد , چرا که در واقع کاری نیست که بتوانی انجام دهی , این فکر متوقف می گردد . تو نمی توانی کاری انجام دهی , چه می توانی بکنی؟ اگر فکر می کنی که می توانی کاری بکنی , هنوز در مورد نفس خودت فکر می کنی .

با معشوق , انسان به تمامی ناتوان می گردد ؛ این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی , احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند .او مایل است همه کار بکند , می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ؛ ولی چه می تواند بکند؟

اگر فکر میکنی که می توانی این کار یا آن کار را انجام دهی , هنوز در یک رابطه ی عاشقانه قرار نداری . عشق بسیار عاجز است و ناتوان ؛ و این ناتوانی , زیبایی عشق است , زیرا در این ناتوانی است که تسلیم می شوی .وقتی فرد بخواهد همه کار بکند و احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست , ذهن می ایستد . در این ناتوانی , تسلیم روی خواهد داد . تو تهی هستی . به همین سبب عشق به یک مراقبه ی عمیق تبدیل می شود.

در حقیقت اگر کسی را دوست داشته باشی , به هیچ مراقبه ی دیگر نیازی نیست .

ولی چون در واقع کسی عاشق نیست , به یکصد و دوازده تکنیک نیاز است و حتی شاید این ها هم کافی نباشد.به این سبب روش اساسی موجود نیست اما اگر بتوانی عشق بورزی , به هیچ روشی نیاز نداری.

خود عشق بزرگترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی نا ممکن.( البته من به شخصه اعتقاد دارم : درسته که سخته ولی ممکنه, نا امید نشید.)

عشق یعنی : خود را از آگاهی رها کردن و در همان مکان , جایی که نفس تو وجود داشته , دیگری را جای دادن.جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق.گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری است.

 

دلم می خواد همه ما با تامل بیشتری این مطالب رو بخونیم و یاد بگیریم که به این عشق برسیم. و در روابط دوستیمون اینقدر همدیگر و اذیت نکنیم. ای کاش من هم این چیزا رو زودتر خونده بودم و به کارشون می گرفتم و به قول مینا خانوم دوست خوبم که برام توی کامنتشون نوشته بودند: "فرداها از پی هم ميگذرند و فقط ای کاش ها ميمانند...فقط ما هستيم وتنهایی و حسرتِ  نگاه دوباره يک عشق از دست رفته...ولی صد افسوس که تمام راهها بسته اند "( ولی به نظرم هیچ وقت برای عاشق شدن دیر نیست . کافیه روی خودمون کار کنیم , و با قلبی پاک پذیرای یه عشق مقدس باشیم و از خدا طلب کنیم.می دونم جایگزین کردن یه عشق دیگه سخته بخصوص برای اونایی که ضربه عشقی خوردن .ولی اگه این مطالب رو درک کرده باشیم متوجه میشیم که احتمالاً ما عاشق واقعی نبودیم و فقط فکر می کردیم که اینجوره. اصلاً عشقی نبوده که با از بین  رفتنش موجب ضربه در ما شده باشه.( البته قبول دارم که این نتیجه ی  تلخی هست.) پس  با این طرز فکر میتونیم درست و از اول شروع کنیم.موفق باشید.

 

در پست بعدی این مطلب رو تکمیل خواهم کرد.مرسی از همتون که لطف کردید و این مطلب رو با وجود طولانی بودنش خوندید و استقبال کردید. شاید اگه لطف شما نبود من اصلا رغبت نمی کردم این همه تایپ کنم آخه از شما چه پنهون که تایپ فارسیم زیاد تند نیست.

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۳/٩
مرا عاشقانه نگاه کن

آیا تا کنون هیچ شیئی را عاشقانه نگریسته ای؟

شاید بگویی آری , چرا که نمیدانی که نگریستن عاشقانه به یک شیء یعنی چه.شاید به شهوت به اشیاء نگاه کرده باشی , این چیز دیگری است , کاملا فرق دارد , درست نقطه مقابل آن است. نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی.

چهره ای زیبا , بدنی زیبا , تو به آن نگاه میکنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری.ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی بدست آوری ؟آن گاه شهوت است و عشق نیست.آیا می خواهی از آن بهره کشی کنی؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست.آن هنگام در واقع , تو فکر می کنی چگونه آن را تصاحب کنی , چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت.

شهوت یعنی: چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی , خوشوقتی تو ابداً مطرح نیست . در واقع , شهوت یعنی چگونه چیزی بدست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی.این دو درست نقطه مقابل هم هستند.

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشقی احساس کنی , احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی , در اینجا خودت اهمیت نداری , بلکه مهم دیگری است.

در شهوت فکر می کنی دیگری را وسیله ی خوشحالی خودت قرار دهی , در عشق فکر می کنی خودت چگونه وسیله شوی.عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم.

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی و بی جان نگاه کنی , آن شیء به یک شخص تبدیل می شود .اگر به یک درخت عاشقانه بنگری , درخت یک شخص می گردد.و عکس این نیز صادق است : هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی , آن شخص به یک شیء تبدیل می شود.برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند.چرا که هیچ کس نمی خواهد شیء شود.

وقتی با عشق به کسی نگاه می کنی , دیگری والا می گردد.او یگانه می شود.ناگهان او یک شخص می شود.یک شخص را نمی توان جایگزین دیگری کرد , ولی اشیا را می توان.

عشق همه چیز را یگانه می کند.به همین سبب بدون عشق , تو هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی.تا زمانی که کسی عمیقاً دوستت ندارد , هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی.

شاید دقت نکرده باشی که وقتی اتومبیلی مخصوص , را می رانی , چه اتفاقی می افتد , هزاران هزار اتومبیل وجود دارد که دقیقاً مثل هم هستند ولی اتومبیل تو , اگر عاشقش باشی , یگانه می شود , یک شخص می شود و دیگر قابل جایگزینی نیست , رابطه ای میان شما آفریده شده است .اینک تو آن را همچون یک شخص احساس می کنی .

پس چه باید کرد؟وقتی عاشقانه می نگری , چه باید بکنی؟اولین چیز: خودت را فراموش کن .خودت را کاملاً فراموش کن ! به یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی فراموش کن .بگذار گل باشد , خودت کاملاً غایب باش.گل را احساس کن , آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه میگردد , بگذار آگاهی تو تنها با یک فکر سرشار باشد , چگونه می توانی به این گل کمک کنی تا شکوفا تر , زیبا تر و مسرور تر شود .تو چه میتوانی بکنی؟

مهم نیست که حتماً بتوانی کاری بکنی , این اهمیت ندارد .احساس این که چه می توانی انجام دهی , این رنج این درد عمیق که تو چه می توانی بکنی که این گل زیباتر, زندهتر و شکوفاتر شود , همین با معنی است , بگذار این فکر در تمام وجودت طنین افکند ... بگذار تمام تاروپود ذهن و بدنت آن را احساس کند.تو به وجد می آیی و آن گل , یک شخص می گردد.

 

ادامه دارد.

بهتون قول میدم اگر همشو بخونید پشیمون نمی شید!

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/۳/۱
گبه

 

من به دنبال کسی می گردم

                                             پی یک واژه سبز

که بیاید پیله تنهائیم را بدرد

و از ابریشم آن

               گبه زندگیم را بتند

 

 

گبه زندگی من , زرد است

                سایه هایش همه سبز

 

 

من به دنبال کسی می گردم که بیاید

 

        همه را سبز کند و پُر از وهم سپید

 

 

قالی کهنه تنهایی من

لب رودیست پر از آیه عشق

و چه با وسواس می شوید از او

                                        آب

                                        روزهای بد تنهایی را . . .

 


 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک