حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/٥/۱
باران که بيايد همه عاشق هستند

دل , عشق پر از رنگ و ریا دوست نداشت

یک لحظه تو را ز من جدا دوست نداشت

ای آینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تو را دوست نداشت

 

 

******

 

آن روز هوا هوای بی صبری شد

خورشید اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت

تا آه کشیدم آسمان ابری  شد

 

 

******

 

 

دیریست که آتش از تنم می ریزد

صد حنجره خون از سخنم می ریزد

با بار غمی که روی دوشم مانده ست

بر کوه اگر تکیه زنم می ریزد

 

 

ایرج زبر دست



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٤/٢٢
برای هميشه رفت

تو تنها کسی بودی که حس می کردم به من خيلی نزديکی از اينکه می تونستم بهت تکيه کنم احساس غرور می کردم ولی تو هم مثل همه دوام نياوردی .

آخ ديگه از آدما خسته شدم بايد بتونم تنهائيمو در بست قبول کنم باهاش اخت بشم  بهش انس بگيرم به يک پاکی به يک خلوص اين همان لحظه ی بيداريست که به من بصيرت پاکی را عطا فرمود.

گر بدينسان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر بنشانم

از ايمان خود چون کوه

يادگاری جاودانه و تراز بی بقای خاک



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط : روشنک