حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/٥/٢٦
آرزوی دست نيافتنی

خیلی خسته ام , خسته از همه چی ! از درس از بیرون رفتن اونم توی این گرما , از این روزگار بیرحم که به هیچ کس رحم نمیکنه و هیچ وقت به میل ما نمی چرخه حتی سر سوزنی!!!

 

دلم میخواد یه مدت دور از همه باشم  , برم یه جای ساکت و آروم که هیچ کس بِهم کار نداشته باشه با هیچ کس حرف نزنم . تنهای تنها باشم. فقط بخوابم  اونقدر که همه ی کمبود خوابم جبران بشه و وقتی بیدار میشم جلوی کولر روی تخت به دو تا بالشت تکیه بدم و کتاب رمانم رو تموم کنم و وسط  خوندن هیچ کی مزاحمم نشه ( یعنی میشه ؟؟؟). حتی گوشی همراهم رو هم خاموش کنم . ولی مگه میذارن؟؟؟؟!!!!!!

 

نمیدونم چٍِم  شده ؟؟!!!!! اصلا نمیتونم از ته دل بخندم.از هیچ چیزی خوشحال نمیشم . هرکی به صورتم نگاه کنه تنها چیزی که میتونه ببینه غمه . غم ناشی از خستگی یا شایدم خستگیه ناشی از غم  نمیدونم !!!شاید چون هیچ انگیزه ای ندارم , شاید چون ...!!!

 

اصلا نمیدونم چی میخوام و دنبال چی هستم , اونقدر مغزم پر شده از این سوالات که  نگو!!حالا فکرشو بکنید که وسط این همه مشغله فکری همش بهت گیر بدن چی حالی میشید؟؟

 

خسته شدم از بس برای همه علت تغییر رفتارمو توضیح دادمو هیچ کس باور نکرد.همه میگن عوض شدی دیگه اون روشنک سابق نیستی , هرچی میگم چیزیم نیست فقط خسته ام باورشون نمیشه !!!!!!!!! شاید بهتر باشه بگم علاوه بر خستگی جسم , روحم و فکرم هم خسته و بهم ریخته است .ممکنه باور کنن , مگه نه؟؟؟

 

 

 

امشب از اون شباست که من , دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری , اسیر مِی خونه بشم

 

امشب از اون شباست که من , دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها , دردمو فریاد بزنم

 

دلم گرفت از آسمون , هم از زمین هم از زمون

تو زندگی چقدر غمه , دلم گرفته از همه

 

ای روزگار لعنتی , تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون , دست رفاقت نمیدم

 

از این همه دربه دری , تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی ؟ این انتهای طاعته

 

از این همه دربه دری , به لب رسیده جون من

به داد من نمی رسه , خدای آسمون من

 

 

  

دلم گرفت از آسمون , هم از زمین هم از زمون

تو زندگی چقدر غمه , دلم گرفته از همه

 

ای روزگار لعنتی , تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون , دست رفاقت نمیدم

 

منو ببخشید که وقتی میایید دیدن وبلاگم همش حرفای ناراحت کننده میخونید من واقعا شرمنده ام . نمیدونم تا حالا شما هم اینجوری شدید یا نه ولی امیدوارم تجربش نکنید اصلا حس قشنگی نیست  .

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٥/۱٤
 

اونی که میخواستم , منو تنها گذاشت رفت

اونی که می خواستم دلمو شکستو ,

به پای یک عشق جدید نشستو ,

چشم روی آرزوم همیشه بستو ,

پشت مه پنجرمون رها شد .

 

 

اونی که می خواستم  , مثل اشک چکید و ,

تو طول راه باز یه کسی رو دید و ,

به آرزوش انگاردیگه رسید و ,

بخاطر هیچی ازم جدا شد .

 

اونی که می خواستم , منو تنها گذاشت رفت

اونی که می خواستم , دل ازم برید و ,

بین گلها یه گل تازه چید و ,

به اونی که دلش می خواست رسیدو,

با غم و غصه منو آشنا کرد.

 

اونی که می خواستم , منو برد بهشت و ,

اسم منو رو سر درش نوشتو ,

بهونه کرد بازی سرنوشتو ,

تو شهر رویاها منو رها کرد.

 

اونی که می خواستم , منو برد از یاد و ,

رفت پیش اون کس که دلش می خواد و,

زد زیر عشقش به یادش نیاد و,

مثل همه آدما بی وفا شد ,

 

اونی که می خواستم , منو تنها گذاشت رفت.

 

 

با اين حال  اميدوارم خوشبخت بشه.راستی دوستم حالش خوب شد.مرسی از دعاهاتون.قطعا از ته دل بوده.ممنون .

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٤/٥/٦
...

سلام دوستای گلم!

يه خواهشی ازتون دارم. می خوام برای يکی از دوستان وبلاگ نويسم که تازه الان متوجه شدم که در تهران عمل جراحی قلب داشته و ظاهرا وضعيت خوبی هم نداره دعا کنيد. نمی تونم بگم کيه ولی اگه خدا خواست و حالش خوب شد بهتون ميگم. به منم نگفته بود که يه موقع نگران نشم چون موقع امتحاناتم بود ازم خواسته بود در اين مدت حتی به وبلاگشم سر نزنم. فقط ميتونم اشک بريزم و دعا کنم.اصلا باورم نميشه.

خدايا دوستم و بهم برگردون.



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک