حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
تکیه گاه

ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم

چون شب خاکستری ، سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من ، یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار ، اینگونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها ، افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق ، کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود، هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ، ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را ، به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من ، بگذار و بگذر

گریه ی دریاچه ها را ، تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین پیش، مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ، ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را ،به چشمانت نبینم

هر روز که میگذره بیشتر از روز قبل برای داشتنش مصرتر و بی طاقت تر میشم.خدا ار دل بنده هاش خبر داره و میدونم که خیر اونها رو میخواد اما اینم میدونم که به ما قدرت اختیار داده تا برای بدست آوردن چیزایی که دوست داریم تلاش کنیم .نمیدونم چه کاری از دست ما بر میاد ، یعنی نمیدونم در قبال این اختیار، ما چه کار باید بکنیم ؛ فقط ازش می خوام که : اگه قراره اول ما یه قدمی برداریم در راه رسیدن به خواسته هامون ، بعد اون کمکمون کنه خودش راهنماییمون کنه و بگه که چه کاری باید انجام بدیم ؟ ما رو توی راه قرار بده و هدایتمون کنه مسیر رو هم برامون هموار کنه ( چه بنده ی پر رویی هستم من )فکر میکنم این چیزایی که گفتم در مورد شما هم صدق کنه پس شما هم ازش بخواهید.

پینوشت بی ربط :روزای پنجشنبه وقتی ساعت 6:30 از سروصدای مدرسه رفتن ریحانه (خواهرم) بیدار میشم یه شادیی ته دلم حس میکنم برای اینکه میدونم پنجشنبه ها با خیال راحت می خوابی و قرار نیست صبح به این زودی ، توی این سرما بری سر کار آخه روزای دیگه ی هفته کودک درونم از این بابت کلی غصه میخوره (این پینوشت فکر کنم یه ناشناخته ی اختصاصی شده )

 

اسپیکراتونو لطفا روشن کنید



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۱٠/۱٥
يلدا بازی با تاخير

15 روزی از بازی شب یلدا میگذره اما چون یکی از کسایی که خیلی دوستش دارم و برام عزیز و قابل احترام هستن  نمیتونستم دعوتشونو رد کنم البته نا گفته نمونه که خانوم سینکی عزیزم منو یک هفته پیش دعوت کردن اما من کمی گرفتار بودم و تاخیر افتاد قبل از ایشون ملیحه جون منو دعوت کرده بود منتها چون دیدم جرزنی کرده و خودش بی دعوت بازی رو شروع کرده زیر بار نرفتم .

تا امروز توی هر وبلاگی در مورد این بازی خوندم همش اعترافات دوران کودکی بوده اما انگار باید از خصوصیات خودشون مینوشتن که دوستانشون خبر نداشته باشن. امیدوارم کسانی رو که دعوت میکنم این مورد یادشون نره .۱- نسبت به کسانی که توی زندگیم دوستشون دارم و برام عزیز هستن به طرز افراطی حساسم و اگه باهاشون مشکل پیدا کنم ، احیانا دلمو بشکنن یا دیگه اون آدمی نباشن که  من میشناختمشون ، ضربه روحی بدی میخورم و به تمام اعتقاداتم شک میکنم ، به اینکه اصلا همه چی از اول اشتباه بوده و بهم ظلم شده و دیگه نمیتونم مثل اول باهاشون صمیمی باشم.

۲– عطف به بند 1 باید بگم که : یه بار حسابی از بابام رنجیدم و احساس کردم اصلا توی خونمون جایی ندارم و باید بیشتر از طرفش حمایت میشدم ، منتها  موضوع بند بالا در مورد افراد درجه یک زندگیم صدق نمیکنه یعنی علاقه ام به پدرم بعد از یه مدت کوتاه برگشت به حالت اول و دوباره مثل قبل دوستش دارم .

۳-  هر کسی منو میبینه به خاطر حجابی که دارم ( منظورم چادر نیست) فکر میکنه من دختر مذهبی و محجبه ای هستم در صورتی که تا هفت خاندان پشت ما مذهبی نبودن و همیشه هر کسی هر طور دوست داشته  پوشیده ( البته  داشتن نجابت هیچ منافاتی با این حرفم نداره )تنها دلیل حجاب من اینه که به خاطر استرس شدیدی که در دوران کنکور داشتم موهام خیلی ریزش پیدا کرد و کم پشت شد  و دکتر میگه تنها درمانش آرامشه ، اونم که توی این دوره زمونه ....

۴- و باز هم عطف به بند 3باید بگم که : این موضوع خیلی اعتماد به نفسم رو ازم گرفته و خیلی غصه میخورم آخه کسی که همیشه از بس موهاش زیاد بوده آرایشگر از لای موهاش قیچی میکرده که پفش بخوابه وقتی به اینجا برسه ، غصه خوردن هم داره دیگه ، شک ندارم که مردم چشم زدن. تورو خدا هر روز برای خودتون اسفند دود کنید

۵ – با اینکه دختر صادقی هستم و همیشه توی تمام دوستیهام چوب همین صداقتم رو خوردم ، اما گاهی اونی نبودم که هستم یعنی تظاهر به شادی و شیطنت کردم در صورتی که توی خلوت خودم معمولا غمگینم و البته نگرانم ، نگران آینده اونقدر که حال رو از دست میدم .از آقای مهندس جلالی ، پارسا ، طناز عزیزم  و حریر عزیز و North Starدعوت میکنم این بازی رو ادامه بدن

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۱٠/٩
تولد حريمم مبارک

دلم یه پاک کن فابر کستل میخواد ، باید برم زود بخرم ، شنیدم خیلی پاک کن خوبیه و خیلی خوب پاک میکنه ، اونقدر که هیچ اثری از نوشته باقی نمی مونه ، فکر کنم بتونم باهاش هر چی گذشته تلخ دارم هم پاک کنم ... همه سیاهیهایی که باعث شدن روشنک ساده و بی غل و غش را تبدیل کنن به یک روشنک سنگدل ( البته در قیاس با سالهای قبل عرض میکنم) که دیگه وقتی احساساتی میشه نمیتونه راحت اشک بریزه و وقتی خوشحال میشه نمیتونه از ته دل بخنده ، خنده هاش مصنوعی شدن پشت تمام شیطنتاش یه دنیا غمه و خودشم بعضی اوقات دلیلشو نمیدونه ...خوبی این پاک کن اینه که خودشم سیاهه و بعد از پاک کردن کثیفیهای روی او آینه دق نمیشن به همین خاطر از اینکه همه چیز رو میتونی سفید ببینی لذت میبری ...

دلم میخواد مثل این دوست جونم ، که خیلی بهم انرژی مثبت میده خوندن وبلاگش ،از تمام اتفاقای زندگیم غرق شادی بشم ، درسته که نمی تونم تمام گذشته و تمام آدمایی رو که برام خاطره تلخ ساختن رو فراموش کنم اما میتونم تلاش کنم که سایه اون خاطرات رو از زندگیم بر دارم ، شاید همه اینها به یک همراه خوب احتیاج داشته باشه که اونم باید از خدا طلب کنم (همراهی که بتونم در کنارش به آرامش برسم ) شایدم بتونم تنهایی از پسش بر بیام ، مهم اینه که تصمیم گرفتم از زندگیم پاکشون کنم   از امروز شروع میکنم از امروز که وبلاگم 2 سالش تموم میشه

میخوام بدونید از همتون به خاطر اینکه این 2 سال با خنده هام خندیدید و با غمهام غمگین شدید و بهم ثابت کردید که تنها نیستم ، مدیونم . اگه گاهی حق دوستی رو به جا نیاوردم و کوتاهی کردم منو ببخشید اما به حساب بی معرفتی نذارید که راه نداره

اینجا رو بدون شما دوست ندارم یعنی بدون شما برام بی معنا میشه درسته که روزی که شروع به نوشتن کردم برای دل خودم میخواستم بنویسم الانم همینو میگم اما وقتی دوستای زیادی پیدا میکنی دیگه نمیتونی روزی رو بدون اونها تصور کنی چون دیگه بخشی از زندگیت شدن .

پ.ن: این داداش رضای من آبرو نذاشته برام یکی نیست بهش بگه این بود اتفاق مهم توی دنیای مجازی .نگو تو رو خدا این حرفها رو

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک