حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٥/٢/٢٧
دو راهی!!!

 

خیلی بده آدم سر دو راهی قرار بگیره .از خدا میخوام هیچ کس رو به این درد مبتلا نکنه.نه میدونم که این انتظارم ممکنه به زودی به سر بیاد و اونچه که میخوام اتفاق بیفته یا نه؟ یا اینکه برم سراغ یه راه دیگه...

 

خیلی سخته که ندونی تا کی باید صبر کنی و اینکه آیا صبرت نتیجه میده یا نه ؟! و بدتر از اون ، اینه که راهی نداشته باشی و محکوم به انتظار باشی.

 

 

 

 

اما دیگه نمیخوام انتظار بکشم به این نتیجه رسیدم که اصلا این راهی که داشتم میرفتم اشتباه محض بوده و خدا رو شکر میکنم که حداقل بهم فهموند این راه رو نباید ادامه بدم. این چند خط بالا رو چند روز پیش نوشتم ولی بالاخره تونستم تکلیف خودمو با دلم روشن کنم.

 

پ.ن *: ببخشید چند روزی به وبلاگاتون سر نزدم کمی گرفتار بودماز دیشب هم که خواستم تلافی کنم پرشین بلاگ مشکل پیدا کرده ظاهرا" و نتونستم کامنت بذارم.امیدوارم فکر نکنید فراموشتون کردم  و بی معرفت شدم

 

پ.ن**: قدیمیا راست گفتن از چیزی زیاد تعریف نکنید بد از آب در میاد  مثل اینکه زیادی از این پرشین بلاگ و تغییرات اخیرش تعریف کردیم

و پُز دادیم پیش بچه های بلاگفا آهشون گرفتجون من بیشتر  آه نکشید تا اوضاع از این بدتر نشه

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/٢/۱٦
بارانی بايد...

 

 

همه چيز گاه اگركمي  تيره مي نمايد...

 

                     باز روشن مي شود زود

 

             تنها فراموش مكن اين حقيقتي  است :

 

                         باراني بايد ، تا كه رنگين كماني بر آيد

 

 

 

    و ليمو هايي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود

 

و گاه روزهايي در زحمت

 

              تا كه از ما ، انسانهايي توانا تر بسازد .

 

خورشيد دوباره خواهد درخشيد ، زود

 

                                         خواهي ديد.

 

                                                                            كولين مك كارتي

 

                                

 

                    



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/٢/۱٤
تولدم مبارک!!!

  

(يه سال و سه چهار ماه)

(دوسال)

(سه سال)

(سه سال و چند ماه)

 

 

 

ببخشید اینقدر از خود راضیم که عکسایای بچگیمو گذاشتم اینجا .شاید برای اینکه بچگیم و خیلی دوست دارم و همینطور عکسامو اصلا همین عکسها باعث شده که بچگیمو بیش از اندازه دوست داشته باشم و دلم بخواد که  ای کاش بزرگ نشده بودم.

شاید هیچ کس به اندازه ی من عاشق بچگیش نباشه. آخه تا 9 سالگی تنها بودم و حسابی عشق کردم.البته اون موقع ها از اینکه تنها بودم  و خواهر و برادر نداشتم  ناراحت بودم یادمه کلاس اول که بودم خانوم معلمم وقتی میخواست حرف دال رو درس بده می گفت : " حرف دال مثل روشنک میمونه تنهاست و خواهر یا برادر کوچکتر نداره " منم عاشق این بودم خواهر داشته باشم که خدا بهم داد البته بعدا که کمی بزرگ شد  پشیمونم کرد از بس شیطون بود(الانم بالای سرم ایستاده داره میخونه چی مینویسم بهم میگه دستت درد نکنه روشنک خانم که اینقدر بهم لطف داری.)

خلاصه که مطمئنم هیچ کس به اندازه ی من خاله بازی نکرده از این چادری که روی سرم هست معلومه!من خیلی بچه ی خوبی بودم از صبح با عروسک و اسباب بازی هام تنها بازی میکردمو به هیچ کس کاری نداشتم مامانم که میگه خیلی دُخمَل خوبی بودماین دُخمَل خوب امروز  23 سالش تموم شده(امروز فهميدم که ۲۴ سالم تموم شده نه ۲۳ سالدر چه خواب خوشی بودم ).

 من نمی خواستم از 20 بالاتر بیام چون معتقدم بهترین سال عمرم بود.به هر حال تا بوده همین بوده همیشه حسرت عمر رفته رو خوردیم اما زمان منتظر هیچ کس نمونده منتظر منم نمیمونه.امیدوارم بتونم از این سالها بخوبی  لذت ببرم.

 

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/٢/٦
نياز

 

به گمانم خدا صدای هق هق دیشب و امروزم رو شنید آسمونم مثل من داره گریه میکنه با همون شدت ؛ وقتی دیدم اینجوری داره میباره بازم گریم گرفت اما به همراهش دلم آروم شد و امیدوار . از صبح آسمون هم مثل دل من ابری و گرفته بود .

 

گاهی برای گریه هام دلیلی ندارم گاهی هم دارم. وقتی بارون میاد انگار به خدا نزدیک ترم ؛ وقتی که اینجوری با این شدت میباره میشه وجود خدا رو بیشتر حس کرد با تمام وجود.

میدونم همتون اینجور وقتا دلتون میره اون بالا بالاها اگه رفت ، منو فراموش نکنید به دعای همتون احتیاج دارم

 

 

 

 

وقتي دوباره شب بارون گرفت ديگه شك نداشتم كه خدا صدامو شنيده آخه تازه داشتم از اينكه چرا يكمي آب بارون جمع نكردم غصه مي خوردم كه يه دفعه رعد و برق زد . باورتون مي شه؟

منم رفتم زير بارون و حسابي خيس شدم  ديگه نتونستم مثل دفعه هاي پيش از خيس شدن فرار كنم...

                         

 

 

                              خواستم خيس خيس بشم...

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/٢/۱
اگر...

اگر از ظلمت شب میترسی ، چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

 

روشنایی های تنـم را که نشان سحرند ، به تو خـواهم  بخشید

 

اگر از دوری ره میترسی ، دستهایم را که پلی روی زمان می بندند

 

و به کوتاهترین فاصله که مرا به تو پیوند دهد ، به تو خواهم بخشید

 

 

اگر از حرف کسان می ترسی ، من جدا از دگران به تو خواهم پیوست

 

خویش را در تو نهان خواهم کرد ، و اگر ترس تو از خویشتن است

 

من تو را  ، در تن خود ، در رگ خود ، هستی خویش

 

و در هر ذره وجودم که پر از خواهش توست ، محو و گم خواهم کرد.

 

من تمامی وفا و تمامی دل عاشق خود را ، به تو خواهم بخشید.

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک