حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٥/۳/٢٥
 

 

توی آینه ، خودتو ببین چه زودِ زود

 

توی جوونی غصه اومد سراغت ، پیرت کنه

 

نذار که تو اوج جوونی ، غبار غم

 

بشینه رو دلت ، یهو پیر و زمین گیرت کنه

 

منتظرش نباش ، دیگه اون تنها نیست

 

تا آخر عمرت اگه تنها باشی، اون نمیاد

 

خودش می گفت : یه روزی میذاره میره

 

خودش میگفت : یه روز خاطره هاتو می بره از یاد

 

آخه دل من ، دل ساده ی من

 

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

آخه دل من ،دل دیوونه ی من

 

دیدی اونم تنهات گذاشت ، بعدِ یه عمر آزگار؟!

 

آخه دل من ، دل دیوونه ی من

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیواااار؟؟؟

 

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت ، رفت

 

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش ِ روت

 

دیگه نمیاد ، دیگه پیشت نمیاد

 

 از اون چی موند برات ، بجز یه قاب عکس رو به روت؟؟؟

 

 آخه دل من ، دل دیوونه ی من

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار؟

 

 

تا کی میخواهی بشینی به پاش بسوزی

 

تا کی می خواهی بشینی چشم به در بدوزی

 

در پی پیدا کردن کسی برو ، که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

 

آخه دل من ، دل ساده ی من

 

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

آخه دل من ، دل دیوونه ی من

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوااااار؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

 

 

 

پ.ن *: اگه هممون به شعر این آهنگ خوب توجه کنیم شاید هیچ وقت دیگه عاشق نشیم.من که پشت دستمو داغ کردم.چون آخرش همین میشه که اینجا خوندید!!

 

پ.ن** : از من گفتن بود عاشقی آخر و عاقبت نداره ، باشد که درس عبرتی شود برای آیندگان

 

پ.ن***: راستش یه پیوست طولانی نوشتم دیروز بعد جشن تولد بابا پرشین گلم. اما بیشتر شبیه یه پست طولانی بود تا یه پیوست اما صلاح نبود بنویسمش اینجا سکوت خیلی اوقات بهتره البته سو تفاهم نشه اصلا مربوط به جشن نبود خیلی هم جشن خوش گذشت جای همتون هم خالی بود.

 

پ.ن****:در مورد مطلبی که ننوشتم و در پی نوشت قبلی بهش اشاره کردم به این نوشته در یک کتاب بر خوردم که بهتر دیدم شما هم بخونید البته بیشتر خطاب به آقایون هست:کوشش زن برای حفظ شوهرش (نامزدش)، چه از حس حسادت ناشی شود چه از حس مالکیت و چه از عشق و علاقه ،قابل تحسین است.برای چه تلاش میکنید این حس را از بین ببرید؟؟؟!!!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۳/٢۱
 

 

سلام.

نميدونم اصلا چه جوری شروع کنم و از کجا؟ از روزی که ميخواستم برم زيارت امام رضا شروع شد توی کامنتها نوشتم که دارم ميرم و نوشتم که اون خانوم برام ايميل زد و با دل شکسته راهی سفرم کرد.روز دوم سفر رفتم کافی نت و براتون شرح ميلشو و جوابی رو که بهش دادم و نوشتم اما من نميدونستم که موقع ارسال نوشته بايد يک کپی ازش بگيرم چون دفعه ی اول ارسال نميشه.اين شد که هر چی نوشته بودم پريد و ديگه  موقع نماز جماعت بود و بايد ميرفتم حرم و اينکه اگه وقت هم ميداشتم ديگه يادم نبود چيا نوشتم که بخوام باز نويسيش کنم.وگرنه اين همه مدت تاخير نميانداختم توی آپ کردن.به خاطر اينهمه لطفی که به من داشتيد و داريد يک دنيا ممنونم نميدونم بتونم از خجالت همتون در بيام يا نه؟!

متاسفانه بد بياری پشت بد بياری شده! از سفر که بر گشتم مونيتورم سوخت !خيلی از دوستام خوشحال شدن يکيشون امروز بهم گفت: خدا رو شکر .برای اينکه همش نگرانم ميشن که تا دير وقت بيدار ميمونم و پای نت هستم.

متاسفانه بد جوری هم سرما خوردم .و بعد سفر معده ام ضعيف شده و همش اين چند روز معده درد داشتم آخه از تهران تا مشهد همش حالم بد شد از بس جاده ی افتضاحی داشت آخه بليط قطار گيرمون نيومد  مجبور شديم با اتوبوس بريم.از من به شما نصيحت رفتن با اتوبوس توی اون جاده که پر از چاله چوله بود خريت محضه و اصلا ارزش نداره.

الان اومدم کتابخونه که اين مطلب رو مينويسم نميدونم اين مونيتور درست ميشه يا بابام يه خوشگلشو برام ميخره ؟ 

اينارو بايد ميومدم ميگفتم که فکر نکنيد تاخيرم در آپ کردن به خاطر پست قبليم بوده هر چند هر وقت يادش ميوفتم دلم ميشکنه به خصوص وقتی  ياد ميلی که برام نوشت ميوفتم! اما اونقدرا هم ضعيف نيستم که با اين اتفاقا يه مدت طولانی از همه چی کناره بگيرم خصوصا دوستای گلی چون شما  که هميشه همراهيم کرديد !

اما تنها چيزی که آرومم ميکنه اينه که من بازنده ی اين بازی نبودم اون خانوم و همسرش تا آخر عمر بازنده هست و هيچ وقت نميتونن طعم عاشق شدن رو بچشن چون پايه های زندگيشون رو با دروغ شروع کردن و اين کاملا واضح و مبرهن شد با ايميلش.با تمام اين تفاسير من براشون آرزوی خوشبختی ميکنم.راستی بعضی ها نگران بودن که نکنه اون خانوم اينجا رو بياد و بخونه نگران نباشيد اصلا هيچ کدومشون نميدونن من وبلاگ دارم.

اينم بدونيد جوابی که به ميلش دادم اونقدر دندان شکن و تاثير گذار بود که حتی ديگه جرات پاسخ گويی نداشت البته در کمال احترام بود و بدون ذره ای توهين و يا بی احترامی(من دختر خوبيم)

راستی زيارت امام رضا خيلی بهم چسبيد به ياد همتون بودم و هر جا که پا گذاشتم جاتونو خالی کردم و  ازش خواستم ان شاالله قسمت همتون بشه بريد و مثل من کمی سبک بشيد(آخيييييييييش)

بابت همه لطفی که به من داشتيد بازم ممنونم دعا کنيد پست بعدی رو با يه مونيتور ال سی دی ارسال کنم

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۳/۱٠
زخم کهنه

امشب بعد از دو سال دوری آن لاین شد.قبلا یکی دو باری برام آف گذاشته بود و حالمو پرسیده بود و برام آرزوی خوشبختی و موفقیت کرده بود.اما هیچ وقت نیومده بود برای چت.خوشحال شدم دیدم آن شده سلام که کردم دیدم جواب نداد.بعد براش نوشتم یادمه خودت یه بار قدیما ناراحت شدی که چرا جواب سلامتو ندادم اما بعد اومدم بهت گفتم که دیسکانکت شده بودم وگرنه اینقدر بی ادب نیستم که چنین کاری کنم ، در حین نوشتن این حرفا بودم که جواب داد اما گفت من اونی نیستم که شما فکر میکنید گفتم شما؟گفت:همونی که تونسته با آیدیش کانکت بشه ، من همسرشم.

نمیتونم بگم چه حالی شدم از شنیدن این حرف ؟! از این موضوع اطلاع داشتم.اما خوب این برخورد ِ سخت و سنگینی بود برام ،.خیلی سخت تر از اونچه که فکرشو بکنید. فقط وقتی باهاش چت ميکردم اشک میریختم.گفتم حالش خوبه؟گفت آره .شما دوستش هستید؟ گفتم : یه دوست قدیمی هستم بهش سلام برسونید اما جرات نکردم اسم واقعیمو بگم دلم نمیخواست حتی یک درصد برای زندگیش مشکلی پیش بیاد با اینکه میدونم خیلی تمایل نداشت به این وصلت اما خوب همیشه همه چیز بر وفق مراد ما نیست یعنی اکثرا نیست.

اعصابم خورد شد.به خودم این دو سال قول دادم خوددار باشم و براش گریه نکنم اما دیگه نتونستم .حالا میفهمم که این مدت فقط خودمو گول میزدم که خوبم و طوریم نیست نمیدونستم این همه تو دلم آشوبه.

مثل یه زخم کهنه هست که سر باز کرده نمیدونم از خونریزیش دووم میارم یا نه؟ فقط میدونم این زن به عشقش رسید یعنی رقیبم از بس خودشو خانوادش سمج بازی در آوردن بالاخره با فشار خانواده ، دوست منو راضی کردن چون گفته بود بی علاقه داره پا به این زتدگی میذاره. اما خوبدرسته، شاید بگید نمیشه کسی رو مجبور کرد حتما خودشم میخواسته اما شاید هیچ کدوم شما خانواده ی دیکتاتوری نداشته باشید اما این داشت و باید انتخابش از حیطه ای میبود که مورد تایید خانوادش باشه.میدونم که این خود ِ اسارته اما چه میشه کرد ؟ تا کی میتونست بجنگه؟ شاید من اگه خوبتر بودم ارزش جنگیدن داشتم ، منم اشکالاتی داشتم که حالا مرتفعشون کردم .اما چه فایده که

مجال بی رحمانه اندک بود

و واقعه سخت نا منتظر



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۳/۳
گل ياس

این متنو خانم مریم با اقتباس از کتاب محسن دلاویز توی سایت رییس جمهور محبوبم نوشته بودن دلم نیومد شما نخونیدش :

 

 

 

 

 

قد برخي آدمها از ديوارهاي شهر بلندتر است. در ظرف زمان نمي گنجند، براي پيروزي آفريده شده اند، براي ماندگاري در تاريخ، سيّد محمّد خاتمي از اين گونه آدمهاست. هر ملتي در طول تاريخ در برهه هايي از زمان با بخت هايي مواجه مي شود كه سرنوشت آن را متحول مي كند. خاتمي براي ملت ما يك بخت بزرگ بود، يك سرمايه ملي. سيد ابراهيم نبوي چه قدر زيبا توصيفش مي كند: " بعضي ها ساده مي آيند و بي آنكه جاي ديگران را تنگ كنند، چنان خودشان را در دل مردمان جا مي كنند كه مي شوند عادت روزانه زندگي و نامشان چنان عادت مي شود كه گاهي ممكن است ناخودآگاه بر زبانش بياوري. خاتمي عادت زيباي زمان ما بود كه هشت سال چراغ خانه سوت و كور ايران را روشن كرد، با مهرباني آمد و با مهرباني رفت. وقتي كه آمد پر از اميد و شور و خنده و شادي بود. و چندي كه ماند، انگار كه خاري است در چشم شيطان، هر روز برايش فاجعه اي آفريدند و هر روز برايش حادثه اي را ساختند. گاه خشمگين شد و تندخويي كرد و گاه نرمخو شد و بردباري كرد. خودش گفته بود برايمان تسامح و تساهل آورده است. عجيب كه ما از مردي كه اهل تسامح و تساهل بود، خواستيم كه بجنگد، از مردي كه جنگ را نفرت داشت... آدم هايي هستند كه بزرگتر از اندازه هاي انساني در جامعه ظاهر مي شوند. خاتمي يكي از آنهاست. كسي كه حتي دشمنانش نيز نمي توانند با بي حرمتي نامش را ببرند و حتي كساني كه تندترين انتقادها را از او كردند، حالا ديگر نمي توانند بزرگي هاي بي نظير او را به ياد نياورند، خاتمي را حالا مي توان فهميد، وقتي كه به ياد بياوريم حضورش مثل هوا در همه شهر بود، و وقتي كه دچار تنگي نفس مي شويم و به ياد نسيم خنك حضور خاتمي در اين هشت سال مي افتيم." با شعار "آزادي در حوزه انديشه، منطق در حوزه گفتگو و قانون در مقام عمل آمد." و با اين شعر زيبا رفت:

 

 " هر كه ما را يار بود، ايزد مر او را يار باد هر كه ما را خوار كرد از عمر برخوردار باد هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي خار باد."

 آمدنش مظلومانه بود و رفتنش هم، وقتي آمد توهين ها، ناسزاها و تهمت ها را به جان خريد، وقتي رفت حتي نزديكترين يارانش بي رحمانه ترين نقدها را سر دادند. وقتي آمد آرام و خندان بود و وقتي مي رفت خندان و خسته. او مخالفينش را با فرياد " زنده باد مخالف من" مي خواست.

 

 

 

پ.ن* :منم معتقدم هنوز هم رییس جمهور محبوبم  اعتبار و آبروی ایران و ایرانی هست.

 

پ.ن**:امیدوارم یادمون نره که به برکت همین گل یاس بود که رهگذران کوچه با شنیدن عطرش در مقابل خانه ی ما می ایستادند و به خاطر یاس به ما احترام میگذاشتند.

 

پ.ن***: از خدا می خواهم که معرفت یاس و داشتنش را به ما ارزانی دارد .

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک