حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٥/٥/۳٠
...!

کاش میشد که در اعماق فضا

مامنی پیدا کرد

گرم و نرم و راحت

رفت و یک گوشه نشست

درب آن را هم بست

بی خیال از گذر ثانیه ها

لحظه ای را آسود

بی خبر از همه ء عالم بود...

پ.ن*: ببخشید که دیر آپ کردم دنبال یه چیزی بودم که بیانگر حال و روزم باشه تا اینکه یکی از دوستان وبلاگ نویسم این شعر رو که سروده ی خودشونه برام خوندن (البته مدتی است که نمینویسن به محض اینکه دوباره بنویسن بهتون میگم)، خوشحال شدم از اینکه دقیقا حرف دلم توی این شعر بود و اجازه گرفتم که اینجا بذارمش، ازشون واقعا ممنونم.

 

پ.ن**:امشب برای بار پنجم فیلم خیلی دور خیلی نزدیک رو دیدم.موسیقی متنش واقعا آرومم میکنه و همیشه سر دو تا از سکانسش  بی اختیار اشکم در میاد.(حرفی که آقا دکتر در مورد خدا میزنه واقعا منو میبره تو فکر.......!)



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/٥/۱٥
ميتونيد تصور کنيد؟

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!

جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!

همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!

تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!

 بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!

لبالب از گل و بوسه، پراز تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!

تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!

تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!

دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!

بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!

تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!

 

 پ.ن: این روزا دیدن این تصاویر دردناک توی تلویزیون باعث شده حتی تصور آزادی و برابر بودن رو محال بدونم ، نمیدونم این روزا خدا کجاست و چرا یه کاری نمیکنه؟ تا کی باید شاهد این همه ظلم و ستم باشیم؟

خدایا کجایی؟؟!!



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط : روشنک

۱۳۸٥/٥/٢
وداع...

پیش از آنکه ترکش کنی، پیش از آخرین وداع

پیش از آخرین نگاه ، درنگ کن!

لحظه ای کوتاه درنگ کن!!

و در چشمهایش دوباره خیره شو

 



      چه می بینی؟؟!!

 

پ.ن*:نمیدونم امروز چه مرگم بود.به یه پیاده روی نیاز داشتم.همش به آینده فکر میکردم.خیلی وقت بود بیخیال این افکار شده بودم ولی چه فایده که فکر و خیالش آدمو راحت نمیذاره .این فکر و خیال خیلی دیوونه کننده میشه وقتی که از کنار یه ماشین که توی ترافیک ایستاده رد بشی و بشنوی که یه مرد با صدای خیلی بلند داره به زنش بد و بیراه میگه و زن از خجالت داره روسریشو میکشه پایین!!! این لحظه هست که از هر چی زندگی مشترکه حالت بد میشه و شروع میکنی به خودت میگی: متاسفم برات که داری به آینده ای فکر میکنی که اصلا قابل پیش بینی نیست چون آدما قابل پیش بینی نیستن!!!(خیلی وقت بود صدای گریه ی زن همسایه که شوهرش به باد کتک گرفته بودش و التماس میکرد که بس کنه ، یادم رفته بود!!)

پ.ن**:امشب شب آرزوهاست.خوشا به سعادت اونایی که امروز  روزه بودن برای منم دعا کنید! از خدا میخوام چنین مردهایی که به راحتی به همسراشون توهین میکنن و ... از روی زمین بر داره .تحت هیچ شرایطی چنین حقی رو برای یک انسان(البته نمیشه اسمشو انسان گذاشت) نمیتونم قائل باشم که دست روی همسرش بلند کنه!!

پ.ن***:از خدا خوشبختی و سلامتی رو برای همه خواستارم بخصوص شما دوستای گلم که داشتنتون برام افتخار بزرگیه.(ببخشید این مطلب رو با این پی نوشت ها خراب کردم لطفا پاسخ سوال آخر مطلبم فراموش نشه!!)



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط : روشنک