حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٥/۸/٢٠
حس مادرانه

دیروز دوباره نشستم و کتاب " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " رو خوندم .آخه دلم هوای یه بچه کرده بود و از اونجایی که منم خیلی دوست دارم که توی تنهاییم با بچم حرف بزنم چه در دوران بارداری و چه زمانیکه بدنیا میاد،فکر کردم که بازخونی این کتاب خوشحالم میکنه درسته کتاب تلخیه اما خوب نوع نگارشش کلا همین که داره با بچه ای در درونشه حرف می زنه برام جالب و دوست داشتنیه. شاید منم یه روزی حرفامو برای بچه توی راهیم نوشتم اما هیچ وقت مثل اوریانا فالاچی از غم و خشم و ظلم براش نمیگم ، از خوبیها میگم ،درسته که توی این دنیا خوبی خیلی کم رنگه اما باید بهش یاد بدم که حالا که قراره پا به این دنیا بذاره برای اینکه بتونه خوب و راحت زندگی کنه باید چطور رفتار کنه از تجربیاتم براش می گم و ....

حس میکنم اگه مادر بتونه با بچه ای که داره حملش میکنه رابطه خوبی برقرار کنه روی ضمیر ناخوداگاه اون کوچولو تاثیر میذاره و یه روزی نتیجه ی خوبی می گیره از حرف زدن با اون فرشته

شاید بخندید اما من عاشق این دوران انتظار کشیدن برای بدنیا آوردن بچه هستم ، با اینکه میدونم دوران خیلی سختیه و باید خودتو وقف کوچولوت بکنی و تمام برنامه زندگیت حتی خورد و خوراکت هم تغییر میکنه اما همینکه بدونی داری مثل خدا کسی رو خلق میکنی و یه نفر داره در درونت رشد میکنه لذتی داره که حتی فکر کردن بهش هم برام یه دنیا شور و شوق میاره و به خودم از این حیث می بالم در برابر آقایون که هیچ وقت نمی تونن طعم شیرین این لذت رو بچشن.

حتما این حرفهای اوریانا رو به بچم میگم :

برابری فقط توی اون جایی که تو هستی وجود داره ! کوچولو ! آزادی هم همینطور !اونجایی که تو هستی دیروزت فرداست و فردات پیروزیه !

 پ.ن:من عاشق این عکسم ؛ تو رو خدا لباشو ببینید ، وقتی میبینمش دلم ضعف میره و توی دلم میگم کاش مال من بودگاهی که غمگین میشم و احساس تنهایی میکنم به خودم میگم : الان اگه یه بچه داشتم چقدر میتونست بهم انرژِی مثبت بده و خط قرمز بکشه روی تنهاییام

پ.ن:موندم که چطور اوریانا دلش میومد گاهی اونقدر بیرحم  و خودخواه باشه و به خودش اجازه بده سر اون کوچولو غر بزنه و بگه نمیتونه از خودشو کارش بگذره برای اینکه اون بچه سالم بدنیا بیاد



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۸/٩
کی اشکاتو پاک ميکنه ... ؟

پ.ن: عکس و موزیک متن این دفعه رو تقدیم میکنم به کسی خیلی دوستش دارم با اینکه مدتیه با من نیست و خیلی بد رابطمونو تموم کرد و میشد بهتر از این باشه، اما هم من بخشیدمش و هم امروز بهم ثابت کرد که لیاقت این رو داشته و داره که من عشقش رو توی دلم زنده نگه دارم و تنها چیزی هم که امروز زیر بارون موقع برگشتن به خونه سرمو بالا گرفتم و از ته دل از خدا خواستم همین بوده. 

پ.ن: به شکل عجیب و غریبی دعا کردن زیر بارون حاجت میده .امتحان کنید.

پ.ن: از خدا میخوام کمکش کنه که هیچ راهی رو توی زندگیش از سر اجبار بدون اینکه دلش با اون باشه انتخاب نکنه در غیر اینصورت خیلی زود پشیمون میشه

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٥/۸/۳
س مثل ساغر

آخه به نظرتون من از دست این دختر خاله شیطون بلا چی کار کنم ؟ چپ و راست زنگ می زنه خونمون میگه : آجی جون من از دست بابام چی کار کنم؟ میگم چرا؟ مگه چی شده ؟ میگه : "هی من بهش زنگ می زنم اون قطع میکنه" ، میگم :خوب حتما کار داره میخواد خودش بعدا بهت زنگ بزنه میگه: نه ! آخه من میخوام بهش زنگ بزنم

این ساغر خانوم عشق خانواده شده  حسابی توی دل همه جا باز کرده  3 روز هم هست که سه سالش تموم شده .تنها وقتی که توی یه اتاق باهاش تنها می شم و برای هم کتاب می خونیم و برام حرف میزنه  همه غم و غصه هامو یادم میره و انرژی میگیرم .به من میگه آجی روشی

وقتی میرم خونشون با یه مصیبتی رضایت میده برگردم گاهی هم با گریه . یادمه یه شب به شرطی که من خونشون بمونم راضی شد مامانم اینا بر گردن خونه. صبح زود چون من کار داشتم بابام اومد دنبالم تا ساغر خواب بود من در رفتم بعداً خالم برام تعریف کرد که: "وقتی بیدار شده و دیده من نیستم کلی گریه کرده بنابراین فرق نداشت همون دیشب هم میرفتی این گریشو می کرد  "

پ.ن: عید فطر رو به همتون تبریک میگم از خدا میخوام به تمام آرزو های به حقتون برسید ان شاالله



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط : روشنک