حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/۱٠/٢٩
زهر شيرين

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر - هر لحظه - رنگی تازه گیری ،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم .

 

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی ، که شور هستی از توست .

شراب جام خورشیدی ، که جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست .

 

به آسانی ، مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

 

بسی گفتند : _ " دل از عشق بر گیر !

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست ! "

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است ، اما ... نوشداروست !

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد ،

غمی شیرین دلم را می نوازد .

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد :

مرا مهر تو در دل جاودانیست .

وگر عمرم به ناکامی سر آید ؛

تو را دارم که ، مرگم زندگانیست .



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک

۱۳۸٦/۱٠/۱٠
تولدت مبارک

می‌نوشمت ، تلخ و بدمزه

مستم کن ، غم

بگذار شادی را بزایم

می‌مانم و می‌دانم

عشق ، تکرار مکررات نیست

و آنچه لحظه‌ای را برای همیشه

زنده نگه می‌دارد

نگاه هوشیار من و توست

به حس زیبای یکی شدن

 

تولد فریبای عزیزم رو بهش تبریک میگم . امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشه و شاد .

این دو تا شعر هم از فریبا هست که خیلی دوستشون دارم و حسابی به حال و روز من نزدیکه.



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٦/۱٠/٧
 

عشق دگرگونی مداوم و " شدن " های بی گسست است . عشق تکامل است ، از فرود به فراز ؛ و از مسیری دشوار و مارپیچ تا ژرفای آسمانها ، تا خدا گونگی ؛ و دستیابی به این جایگاه بلند ، جز با تلاش مداوم جانهای شیفته و پیرایش و پالایش مداوم جان و روان و کالبد ، میسر نخواهد شد .عشق ، دانش است ؛ دانش و فرهنگ است ، توامان ؛ و آن کس که از این بی بهره است ، توانایایی عشق ورزیدن ندارد .

پشت پنجره تنهایی خویش

به انتظار نشسته ، منتظر او بودم

تا شبی از این شبها

شیشه انتظار را بشکند

و به خلوت من نوری دوباره ببخشد



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک

۱۳۸٦/۱٠/۱
 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود          وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر              آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه        کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان                  باشد کزان میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو                   لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من             آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب                   یارب مباد آنکه گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی          مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سر کشی که در سر سرو بلند تست     سرها بر آستانه او خاک در شود

   

           حافظ چو نافه سر زلفش به دست تست         

             دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود                

 

 

پ.ن: دیشب توی سریال شهریار بیت دوم این غزل رو خوند و من با یه آه بلند تکرارش کردم بعد که توی خلوت و تاریکی شب فال شب چله رو گرفتم توی فالم،این بیت اومد.دست حافظ درد نکنه حسابی به حال و روزم میخورد این فال.امیدوارم شب یلدا بهتون خوش گذشته باشه.



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط : روشنک