حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/٢/۳۱
از ماست که بر ماست

چی بگم؟ مگه اصلا میشه اینهمه ظلم و ستم رو دید و چیزی گفت ؟ خودمون کم مشغله فکری داریم اینا هم .......  هر روزمون شده اشک و آه چه با اخبار و چه خوندن وبلاگ دوستان .  3 روز پیش از اوضاع روحیم توی برگه ای یادداشت کردم که اینجا بنویسم اما حال و حوصله مگه میمونه برای آدم با این اوضاع و احوال ؟

مخلص کلام اینکه : ماه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا نفس راحت که نکشیم هیچ ، نفسمون بالا هم نیاد

پ.ن : نمیتونید تصور کنید با چه جون کندنی این چند خط بالا رو نوشتم هیچ انرژی و هیچ انگیزه ای  برای هیچ کاری ندارم

پ.ن :اشک ریختن شده شام و ناهارمون و گاهی بغض کردن برای دیدن چنین  تصویرهایی ؛ باید این عکسها رو به دوستانی که خودمو کشتم تا یه کمی فکر کنن ببینن دارن چه خاکی روی سرمون  میریزن نشون بدم  و بهشون بگم :

 از ماست که بر ماست

پ.ن :دلم میخواد همتون بنویسید که چقدر احساستون مثل من و این دوستانه

پ.ن : خدایا میبینیییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٦/٢/۱٤
متولد شدم

کی باورش میشه ؟

امروز من 25 ساله شدم ، دقیقا یک چهارم قرن !

اما باور کنید من همون عکسی هستم که کنار وبلاگم میبینید البته نه به اون معصومی و پاکی !

مهم کودکه درون آدمه ، مگه نه؟ پس من سه ساله شدم

نمیدونم چرا روز تولدم که میشه صبح قبل از بیرون اومدن از تختم یه حس عجیبی دارم نمیدونم چه حسیه ؟! نمیدونم خوشحالم یا ناراحت ؟! اما از اونجایی که خانوما از بالا رفتن سنشون خوشحال نمیشن ، منم که از همه حساستر  پس خوشحال نیستم .

پ.ن: اینم کیک تولدم ! جای همتون خالی بود   

پ.ن : اونقدر کادوهای خوشگل گرفتم که مگه گذاشتن خوشحال نباشم؟



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط : روشنک

۱۳۸٦/٢/٥
آرزو

امروز وقتی داشتم میومدم کتابخونه خیلی هوا عالی بود اونقدر که ترجیح دادم پیاده بیام و به فکر این نباشم که ای وای وقتم تلف میشه و ... حالا هم که اومدم این گنجشکها اونقدر آواز میخونن و منو پر از شور و عشق کردن و بردن توی خیالات که نمیتونم متمرکز بشم روی درس ...

مهم نیست مهم اینه که بهم آرامش دادن ،اما آرامشم زیاد طول نکشید آخه یه دفعه دلم یه چیزی خواست اونم اینکه : تا اردیبهشت تموم نشده یه روز برم توی پارک لاله و روی چمنهاش دراز بکشم و هر چی غم و غصه هست  بذارم کنار و گوش بسپارم به این موسیقی طبیعت که هیچ موسیقیدانی نتونسته آهنگیاینچنین آرامش بخش رو خلق کنه و اونقدر گوشم رو از این صدا پر کنم که صدای آدمایی رو که ممکنه منو ببینن و حرف مفتی بزنن رو نشنوم  و گاهی کتاب شعری بگیرم دستم و بخونم.

حتی فکر کردن به این آرزوی کوچیک هم بغض توی گلوم آورده یه کمی مونده به خفگی دچار بشم  . بغضم برای اینه که به خودم میگم با این نا امنی چطوری تک و تنها جرات میکنی بری روی چمن دراز بکشی؟ تازه اگه کسی هم اذیتت نکنه هر کی از کنارت رد بشه ......  بعد کمی فکر میکنم و میبینم آره نمیشه ، پس با یه دوست میرم که کنارم بشینه ؛ بعد فکر میکنم اگه توی این ولبشو بیان ببینن 2 تا دختر مثل عاشق و معشوقا کنار هم نشستن ممکنه بازم بیان و اذیتشون کنن یا اینکه فکر کنن حتما اینا یه سر و سری باهم دارن و.......

ای خدااااااااا چرا یه دختر یا یه زن برای محقق شدن یه آرزوی به این ناچیزی اینقدرباید  دو دو تا چهار تا کنه؟

 

 

کتایون مهربونم  این آرزوی کودکانمو عین همینی که توی عکس میبینی  توی کدوم دسته از آرزوهایی که گفتی جا بدم؟

تنها دلخوشیم به اینه که  توی فرهنگی بزرگ شدم که کسی از خانواده  بهم نمیگه کار زشتیه دراز کشیدن روی چمن  برای یه دختر .

 پی نوشت :به امید روزی که همینطور که هستم باورم کنی و .... 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط : روشنک