حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/٤/۱
به ياد موندنی شدی ...

از دیشب بعد از دیدارت  که اومدم خونه به یادت بودم به یاد اون همه ابراز علاقه ات نسبت به تمام بچه ها ، با اینکه بعضیهامون با اون تصویری که  توی ذهنت ساخته بودی فرق داشتیم با این حال انگار سالها میشناختیمون .کاش زودتر باهات آشنا شده بودم  مهربونم  هنوز نگاهای مهربونت و خنده هات و تلاش برای اینکه با همه عکس یادگاری بگیری یادم نرفته و از همه مهمتر در آغوش گرفتنت اونم با اون شدت اونقدر که دلم نمیومد ازت جدا بشم مدتها بود کسی اینقدر محکم بغلم نکرده بود و منم کسی رو اینطور در آغوش نفشرده بودم . خیلی خیلی مهربونتر از اونی بودی که تصور میکردم . از خدا میخوام ذره ای از مهربونیت را در وجود خیلی از آدمای این روزگار غریب  قرار بده . توی این دنیا کمه آدمایی چون تو و مهدی عزیز که برای دیدن دوستان مجازیشون از کار و زندگیشون بزنن و به شهرای دوری برن و من بهتون افتخار میکنم و شک ندارم زمینی نیستید ؛ حقا که خدا در و تخته رو همیشه خوبِ خوب جفت و جور میکنه .

نمیتونی تصور کنی چقدر خوشحالم که کسی رو دیدم که برای رسیدن به عشقش اینهمه صبوری کرد ، نمیدونی چقدر خوشحالم که الگویی چون تو دارم زهرای عزیزم . از صمیم قلبم دعا میکنم سالیان سال در در کنار هم در آرامش و سلامتی زندگی کنید .

پ .ن ":یه دفعه اونقدر دلتنگت شدم که همینجور اشکام سرازیر شد و دلم خواست برات بنویسم   . جات خیلی خالی خیلیییییییی

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٦/۳/٢٢
 

دارم با دو تا چشم پر از اشک تایپ میکنم ، بعد از مدتها کتاب " چهل نامه ی کوتاه به همسرم " نوشته نادر ابراهیمی رو پیدا کردم و خوندم . از ابتدای چهلمین نام چشمام بی اراده شروع به اشک ریختن کرد به وسطهاش که رسیدم چهار – پنج تا دستمال کنارم بود و به پهنای صورت بی صدا اشکام میریخت روی ساق پاهای چهار زانو  شدم. نمیدونم اونایی که خوندن قبلا این کتاب رو این حس بهشون دست داد یا من زیادی احساساتی و غیر نرمال هستم ؟ !! همش در تمام کتاب به این فکر بودم که بدونم نویسنده در حال حاضر زنده هست یا نه ؟  خدا کنه که زنده باشه حالا تا آخر شب از یکی از دوستام میپرسم .

.

.

.

پرسیدم البته کمی دیرتر از تا آخر شبی  که گفته بودم ، خیالم راحت شد که ایشون زنده هستن و این خودش خیلی خوشحال کننده هست امیدوارم روزی بتونم ببینم این مرد رویایی رو ( توی این دوره زمونه چنین مردی با چنین احساسات نابی حقیقتا یه مرد رویایی به حساب میاد از نظر من ) و از اونجایی که دیشب فیلم راز رو در سینما ماورا دیدم پس طلب میکنم دیدن آقای نویسنده محبوبم را و کائنات هم به من پاسخ میدن فقط کافیه خودم رو در اون شرایط تصور کنم و خوشحال باشم و شکر گذار

امیدوارم همتون این فیلم رو دیده باشید و اگه ندیدین حتما تهیه کنید مطمئنا تاثیر شگرفی توی زندگیمون خواهد گذاشت اگه بتونیم به حرفهاش عمل کنیم . چند تا از حرفهاشو اینجا مینویسم :

 

  1. این راز چیزی نیست جز قانون جاذبه .

  2. هر آنچه را که فکر کنید ، جذب خواهید کرد

  3. چیزی که به ان فکر میکنید ، چیزی را که احساس میکنید با چیزی که پدیدار میشود یکسان خواهد بود.

  4. ابتدا آنچه را میخواهید طلب کنید سپس کائنات به شما پاسخ خواهند داد به شرط انکه خود را در مرحله دریافت متصور شوید یا به عبارتی : همجهت با آن چیزی که میخواهید قرار بگیرید یعنی احساس شور و شوق از بدست آوردن خواسته خود داشته باشید و قدر دانی کنید .

  5. نخستین قدم را با ایمان بر دارید .

  6. وقتی افکار الهام شده ای دارید به آن اعتماد کرده و  عمل کنید .

  7. انسان چیزی خواهد شد که به ان می اندیشد

  8. با هر آنچه مقابله میکنید ، ایستادگی میکند .

  9. بیشتر از انچه که بخواهید در کائنات خوبی و عشق و .... وجود دارد  اگر باورش کنید احساسش کنید  نمایان خواهد شد .

  10. اگر به دنبال خوشی خود بروید آنوقت در کائنات هیچ دیواری وجود نخواهد داشت .

پ.ن : تا اونجا که میتونستم این چندتا مورد را دست و پا شکسته توی گوشیم یادداشت کرده بودم . کاش میتونستم ضبط کنم ام پی تری پلیرم پر بود گوشیم هم حافظه اش پر بود

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک
۱۳۸٦/۳/۱٥
يادش بخير ...

امروز خواهرم ازم پرسید امام خمینی چه سالی فوت کرد ؟ گفتم : " 68 اون موقع من کلاس اول بودم و به خاطر کار بابا شمال بودیم ؛ فقط توی تلویزیون دیده بودمشون و نمیدونستم چه مقامی دارن ، یادمه زنگ تفریح بود و مدیر مدرسه داشت بچه ها رو نگاه میکرد یه دفعه ناظممون اومد در گوشی یه چیزی بهش گفت و بلافاصله مدیرمون همونجا قش کرد و بعد از به حال آوردنش کلی گریه کرد منم هاج و واج نگاه میکردم وقتی قضیه رو به بچه ها هم گفتن کلاس چهارم - پنجمیها  هم زدن زیر گریه ، یادمه کلی به خودم فشار آوردم تا گریم بگیره خوب کوچولو بودم دیگه !

من فقط اون زمان وقتی با خدا حرف میزدم با همون زبون بچگی، فکر میکردم خدا شبیه امام خمینی هست و چهره ایشون میومد جلوی صورتم ( احتمالا فکر میکردم خدا همون چهره ای هست که توی تلویزیون می دیدم ) من چون همیشه میترسیدم که مبادا دیر به مدرسه برسم و زنگ بخوره برای همین جزو اولین نفرایی بودم که میرسیدم مدرسه گاهی بلافاصله بعد از باز کردن در توسط فراش و تازه هر روز توی راه کلی خدا خدا میکردم که نکنه دیر برسم و توی راه کلی به خدا وعده وعید شکلات و پفک و  بستنی یخی و این چیزا میدادم ( در واقع یه جور نذر بود ) هر روز با اینکه میدونستم روز قبل همون موقع راه افتادم از خونه و خیلی هم زود رسیدم بازم این نگرانی با من بود و هر روز کلی از خدا عذر خواهی میکردم که هنوز هیچ کدوم از خوراکی ها رو که بهش قول دادم براش نخریدم .

 اون روز برای من روز خوبی بود چون زود تعطیلمون کردن و من و دوستم رفتیم آلاسکا ( بستنی یخی مخصوص اونجا به این اسم معروف بود ) خریدیم و خوردیم .

وقتی اینا رو برای ریحانه داشتم تعریف میکردم کلی بهم خندید و من چقدر لذت بردم از به یاد آوردن تک تک لحظه هاش که هنوزم مثل فیلم میان جلوی چشمام .

پ.ن : همون نگرانی بچگی برای دیر نرسیدن به مدرسه باعث شده همیشه 15 دقیقه زودتر سر هر قراری برسم .

پ.ن :دارم فکر میکنم بچه های کلاس اولی الان از همه چی خبر دارن و من اون موقع چقدر از دنیا بیخبر بودم



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک