حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱۱/۱٠
 

 

 

 

امروز برای تنها یک روز و از سر اجبار به دلیل بسته بودن کتابخونه های دیگه با دوستم به کتابخونه ی شبانه روزی در پارک اندیشه  رفتیم.

توی همین یک روز فهمیدیم که در چه کسافت خونه ای داریم درس میخونیم.برای خودم متاسف شدم که چه هم جنسهایی دارم , از هرزگیشون گرفته تا کسافت بودنشون . من دارم از کسانی براتون میگم که تازه یه هدف برای زندگیشون دارن وای به حال اونایی همینم ندارن!

متاسف شدم که چنین آدمایی فردا های نچندان دور قراره پست هایی بهشون توی این مملکت داده بشه ؛ الانش که اینجوریه خدا به داد بعدش برسه ! البته بودند تعدادی که واقعا خوب بودن ولی با عرض تاسف به 10 نفر هم نمی رسیدن .و نمیدونم چرا چشماشونو به روی همه چی بسته بودن؟! شاید از سر ترس بود , دخترایی که من دیدم , والا ترس هم داشتن! البته نا گفته نمونه که طبقه ی پایین هم پسرا بودن اونا که دیگه جای بحث ندارن همشون....چی بگم والا ؟ خودتون میتونید حدس بزنید اوضاعشون چه جوری بود.

من یکی که دیگه جرات نمیکنم از کنار این کتابخونه رد بشم چه برسه که بخوام برم اونجا درس بخونم.

 

 

حالا این کتابخونه مرکز شهر بود , وای به حال جنوب شهرش.

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط : روشنک