حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/٢/٥
آرزو

امروز وقتی داشتم میومدم کتابخونه خیلی هوا عالی بود اونقدر که ترجیح دادم پیاده بیام و به فکر این نباشم که ای وای وقتم تلف میشه و ... حالا هم که اومدم این گنجشکها اونقدر آواز میخونن و منو پر از شور و عشق کردن و بردن توی خیالات که نمیتونم متمرکز بشم روی درس ...

مهم نیست مهم اینه که بهم آرامش دادن ،اما آرامشم زیاد طول نکشید آخه یه دفعه دلم یه چیزی خواست اونم اینکه : تا اردیبهشت تموم نشده یه روز برم توی پارک لاله و روی چمنهاش دراز بکشم و هر چی غم و غصه هست  بذارم کنار و گوش بسپارم به این موسیقی طبیعت که هیچ موسیقیدانی نتونسته آهنگیاینچنین آرامش بخش رو خلق کنه و اونقدر گوشم رو از این صدا پر کنم که صدای آدمایی رو که ممکنه منو ببینن و حرف مفتی بزنن رو نشنوم  و گاهی کتاب شعری بگیرم دستم و بخونم.

حتی فکر کردن به این آرزوی کوچیک هم بغض توی گلوم آورده یه کمی مونده به خفگی دچار بشم  . بغضم برای اینه که به خودم میگم با این نا امنی چطوری تک و تنها جرات میکنی بری روی چمن دراز بکشی؟ تازه اگه کسی هم اذیتت نکنه هر کی از کنارت رد بشه ......  بعد کمی فکر میکنم و میبینم آره نمیشه ، پس با یه دوست میرم که کنارم بشینه ؛ بعد فکر میکنم اگه توی این ولبشو بیان ببینن 2 تا دختر مثل عاشق و معشوقا کنار هم نشستن ممکنه بازم بیان و اذیتشون کنن یا اینکه فکر کنن حتما اینا یه سر و سری باهم دارن و.......

ای خدااااااااا چرا یه دختر یا یه زن برای محقق شدن یه آرزوی به این ناچیزی اینقدرباید  دو دو تا چهار تا کنه؟

 

 

کتایون مهربونم  این آرزوی کودکانمو عین همینی که توی عکس میبینی  توی کدوم دسته از آرزوهایی که گفتی جا بدم؟

تنها دلخوشیم به اینه که  توی فرهنگی بزرگ شدم که کسی از خانواده  بهم نمیگه کار زشتیه دراز کشیدن روی چمن  برای یه دختر .

 پی نوشت :به امید روزی که همینطور که هستم باورم کنی و .... 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط : روشنک