حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/۳/۱٥
يادش بخير ...

امروز خواهرم ازم پرسید امام خمینی چه سالی فوت کرد ؟ گفتم : " 68 اون موقع من کلاس اول بودم و به خاطر کار بابا شمال بودیم ؛ فقط توی تلویزیون دیده بودمشون و نمیدونستم چه مقامی دارن ، یادمه زنگ تفریح بود و مدیر مدرسه داشت بچه ها رو نگاه میکرد یه دفعه ناظممون اومد در گوشی یه چیزی بهش گفت و بلافاصله مدیرمون همونجا قش کرد و بعد از به حال آوردنش کلی گریه کرد منم هاج و واج نگاه میکردم وقتی قضیه رو به بچه ها هم گفتن کلاس چهارم - پنجمیها  هم زدن زیر گریه ، یادمه کلی به خودم فشار آوردم تا گریم بگیره خوب کوچولو بودم دیگه !

من فقط اون زمان وقتی با خدا حرف میزدم با همون زبون بچگی، فکر میکردم خدا شبیه امام خمینی هست و چهره ایشون میومد جلوی صورتم ( احتمالا فکر میکردم خدا همون چهره ای هست که توی تلویزیون می دیدم ) من چون همیشه میترسیدم که مبادا دیر به مدرسه برسم و زنگ بخوره برای همین جزو اولین نفرایی بودم که میرسیدم مدرسه گاهی بلافاصله بعد از باز کردن در توسط فراش و تازه هر روز توی راه کلی خدا خدا میکردم که نکنه دیر برسم و توی راه کلی به خدا وعده وعید شکلات و پفک و  بستنی یخی و این چیزا میدادم ( در واقع یه جور نذر بود ) هر روز با اینکه میدونستم روز قبل همون موقع راه افتادم از خونه و خیلی هم زود رسیدم بازم این نگرانی با من بود و هر روز کلی از خدا عذر خواهی میکردم که هنوز هیچ کدوم از خوراکی ها رو که بهش قول دادم براش نخریدم .

 اون روز برای من روز خوبی بود چون زود تعطیلمون کردن و من و دوستم رفتیم آلاسکا ( بستنی یخی مخصوص اونجا به این اسم معروف بود ) خریدیم و خوردیم .

وقتی اینا رو برای ریحانه داشتم تعریف میکردم کلی بهم خندید و من چقدر لذت بردم از به یاد آوردن تک تک لحظه هاش که هنوزم مثل فیلم میان جلوی چشمام .

پ.ن : همون نگرانی بچگی برای دیر نرسیدن به مدرسه باعث شده همیشه 15 دقیقه زودتر سر هر قراری برسم .

پ.ن :دارم فکر میکنم بچه های کلاس اولی الان از همه چی خبر دارن و من اون موقع چقدر از دنیا بیخبر بودم



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک