حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٦/٥/۱۱
کاش ... :((

کاش بزرگ نشده بودم ... کاش تنها دغدغه هر روزم این بود که : بابام منو ببره پارک ... که تو صف سرسره بایستم و مراقب باشم موقع بالا رفتن که دستامو میذارم رو پله هاشو خودمو به زور میکشم پله بالایی بچه های دیگه دستمو لگد نکنن ... که بچه های بزرگتر ازم جلو نزنن ... کاش ...

تو برنامه ای از رادیو پرسیدن : برای داشتن یه زندگی ایده آل چقدر  حاضرید از آزادیهاتون کم کنید ؟ چقدر حاضرید خودتونو محدود کنید ؟ به خودم گفتم مگه اصلا باید برای داشتن زندگی ایده آل خودمونو محدود کنیم ؟ از امیر هم پرسیدم بهم گفت آره یه وقتایی ، قبول دارم اما تا یه حدی ، همینجوریش که جامعه بخش زیادی از آزادیها رو گرفته حالا از همین مقداری که برام مونده حاضر بودم از یه چیزهایی بگذرم ، توان اینو دارم تا یه حدی که خودمو یادم نره محدود بشم اما نه به طور کامل ...

 خدایا خودت یاریم کن خدایا من توانشو ندارم خدایا یه کاری بکن ، به بزرگیت قسمت میدم ، خیلی دیره برای از نو شروع کردن توی این روزگار که همه جاش پر از دروغه خدایا تنهام نذار، خدایا نمیتونم باور کنم،  اصلا نمیتونم ... اینهمه فکر خوب کردم پس چی شد ؟ خدایاااااااااا آخه چرااااااااا ؟

کاش میشد آدما رو اونجور که هستن دوست داشت ، نه اونجوری که ما میخواهیم باشم ... کاش ... خدایا نظری کن ...

 پ.ن : تا حالا  غذاتونو با اشکاتون نمک دار کردید ؟ کاش هیچ وقت نکنید آخه سنگ میشه و از گلو با درد میره پایین  ...

پ.ن: نمیدونم این عکس رو تا حالا گذاشتم یا نه ؟! قدرت فکر کردن ندارم / ببخشید



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط : روشنک