حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱۱/٢٥
 

 

 

آن زمان که زمستان سرد و طاقت فرسا , کوله بار فرتوت خویش را بر گرفته و جای خود را به گلها و شکوفه های بهاری بخشید و گلها با بو و عطر دلاویز خود سبزه زارهای طبیعت را نشاط و شادی بخشیدند من نیز قلبم را به او بخشیدم . آری در آن روزهای بهاری بود که او برایم زمزمه عشق سر داد و از خوشبختی و سعادت ابدی سخن به زبان راند من او را در میان بهاران یافتم , او از آن قلبم شد , اما به ناگاه طوفان سخت پاییزی آغاز گشت و تمام هستیم را به تاراج برد .

 

دیگر در وسعت دیدگانش برق عشق دیده نمیشد , روزها بی او و دور از او کنار پنجره اتاقم می نشستم , گلهای کویر قلبم یکی یکی پر پر میشد , و من تشنه ی محبت , که سراب عشق را در وسعت روح او میدیدم بسویش می رفتم اما افسوس که او قلب تشنه ام را سیراب نکرد زیرا سرابی بیش نبود.

 

در خلوت اتاقم به او می اندیشیدم اما بسی دریغ و درد , دوست عزیز نمی دانی چه زمستان سرد و طاقت فرسایی بر قلبم حکومت میکرد , نمیدانی که چقدر احساس تنهایی میکردم , افسوس که او با واژه شیرین دوست داشتن آشنا نبود .

 

حال که این جملات از درون قلبم تراوش میکند و چون قطرات اشکی بر صفحه ی سپید کاغذ می لغزد حس میکنم که سرتاسر وجودم زندان تاریک و سرد و دورفتاده ای است از مشتی خاطرات اندوهناک و روحم سرگردان عاصی به دنبال گنبدی کبود است که زیر این کبود دیوی بنام ریا و دروغ نباشد , او و همه ی آنها هیچگاه عشق را جدی نگرفتند .

 

وقتی به عشق واقعی می اندیشم قلبم از شادی لبریز میشود . ای کاش میشد به سان پرنده ای در کوچه های غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آیم و به اوج آسمان رسم و آنقدر دور شوم تا به پوچی , به ابدیت برسم ؛ به جایی که غیر از عشق چیزی نباشد , دیدن او تمامی وسعت زندگیم خواهد بود با دیدن او زندگیم رنگ سرخ محبت را به خود می گیرد. حال دیگر چشمانم سکوت را با اشک معاوضه می کنند و قطرات اشک برای کویر گونه گانم بهار را ارمغان میدهد .

 

 لحظات به کندی می گذرد , گویی سنگینی غم من بر دوش عقربه های ساعت خیمه زده اند و او را از حرکت وا داشته اند , تو گویی که زمان نیز از من روی بر تافته است؟؟ وزش باد برگها را به رقص وا میدارد از صدای خش خش آنها بکنار پنجره می آیم افسوس که در مقابلم تنها شب است و تاریکی , شبی غمگین به سیاهی روزگار .

 

می دانم که خود را در میان اوهام و خیالات به اسارت کشیده ام . اکنون دیگر آلاچیق قلبم را برگهای خزان زده دروغ و نیرنگ پوشانده , قلب خسته ام آرام آرام می تپد , اگر این قلب بیچاره ام می دانست که روزی همه خود خواهان مرا از خود دور میکنند هرگز مهر کس را در خود نمی پروراند .

 

تمام وجودم محبت را فرا می خواند و از فکر خاطرات شیرین گذشته های دور جام درونم از شراب عشق آنچنان لبریز می شود که قطرات آن از روزنه چشمانم بیرون می ریزد , چشمانی که آینه کوچک اتاقم همواره آن را بارانی دیده و آرزو دارد زیبایی رنگین کمان شادی را در آسمان آبی رنگ چشمانم حس کند.............

 

بازهم مینویسم و دفترم را از آتش درونم آگاه می سازم . چون کسی دیگر نیست که غمهایم را دریابد , جام شکسته قلبم  را مرهم نهد و مرهم هر قلب شکسته ای فقط عشق است و محبت........

 

گناه من فقط دوست داشتن است , سالها قبل که کودکی بیش نبودم به من آموختند : " دخترم همه را دوست بدار " اما وقتی او را دوست داشتم , همانان می گفتند : " فراموشش کن " و من نیز همیشه قلب خود را به خاطر پاکیش سرزنش میکنم .

 

دیگر محبت هیچکس روح سر کشم را رام نمی کند و قلب طغیان گرم دیگر اسیر هیچ دامی نخواهد شد . غم چون درخت تنومندی ریشه هایش را در عمق جانم دوانده و طوفان هیچ نشاطی قادر به ریشه کن کردن آن نیست .

 

 آه خدایا وقتی به آن  دورها می اندیشم به دوران کودکی , آرزو می کنم که ای کاش میشد با انگشتان لرزان خود عقربه های ساعت را آنقدر به عقب بچرخانم که به گذشته ها باز گردم به دوران عشقهای واقعی , آن زمانی که عشقی به جز عشق یک مادرو یک عروسک چیزی در قلبم جای نگیرد .

 

در کویر خشک و برهوت تنهایی اسیرم و در کویر قلبم , در شورزار اندیشه ام گلی نمی روید و من در ویرانه های عشق و خاطرات همچون بومی سرگردان می گریم و ناله های سردم در دل سیاه شب گم می شود و من منتظر امیدی و آرزویی دوباره و در انتظار رویایی شیرین از دریچه قلبم به آینده می نگرم .

 

همیشه در انتظار کسی بودم که با او زمستان را در وجودم بهار حس کنم و کویر خشک دلم را سیراب یابم و اگر قرار باشد باز هم کسی دیگر در دالانهای سرد قلبم راه یابد از او خواهش خواهم کرد که شمع کوچک عشق را در نهانخانه قلبم روشن نگاه دارد تا در نور سرخ فامش به پروانه زیبای خوشبختی بنگرم و خود را در میان شعله سوزان آن شمع فروزان گرم از عشق بیابم .

 

و من از نهایت شب سخن می گویم , اگر به خانه قلبم میهمان شدی , ای مهربان من ! چراغی بیاور تا از دریچه عشق به کوچه های خوشبختی بنگرم و نی لبکی بیاور که آوای غم آلودم را در طنین نوایش پنهان کنم , زیرا من پری کوچکی را می شناسم که در اعماق اقیانوس غم مسکن دارد و دلش را , دل کوچکش را در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام.........

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط : روشنک