حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٩/۱٠/٢٧
دیگه هیچی نمیخوام

از وقتی رضا رفته دیگه هیچیه این دنیا برام مهم نیست دیگه سعی میکنم به کسی دل نبندم و به هیچیه این دنیا،دیگه از کنار خیلی چیزا راحت رد میشم ، حتی آدمایی که قدر محبت و روراستی و صداقتمو ندونستن .الان تنها دلخوشیم مامان و بابام هستن.اگه اونا نبودن هیچ دلیل دیگه ای برای زندگی نمیداشتم.از اینکه آدما اینقدر دو رو و دروغگو هستن واقعا خسته شدم.چرا نمیتونن رک و راست حرفشونو بزنن؟ چرا به زور همدیگرو تحمل میکنن و تظاهر میکنن باهم رابطشون خوبه؟

دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه کاش هیچ وقت بزرگ نشده بودم و اینهمه سیاهی رو نمیدیدم . کاش مثل اون موقعها همه چی برام قشنگ بود و همه چی سفید بود ، آدما هم همینطور.

خدایا چرا بهم هیچ انگیزه ای نمیدی؟ من دیگه قدرت اینو ندارم که برای هودم انگیزه ایجاد کنم ، واقعا قدرتشو ندارم.

چی بگم؟ هرچی میخوام اینجا از غم و غصه حرف نزنم نمیشه چون تنها جایی که برای آروم شدن بهش میتونم پناه بیارم و تنها جاییه که خوشحالیم رو میتونم فریاد بزنم .

خوب تقصیر من چیه که زندگی بیشتر روی بدشو نشونم داده تا حالا ؟؟ باور کنید منتظرم ، بی صبرانه ، که روی خوششو هم ببینم و بعد از دنیا برم.اما وقتی یادم میاد اونایی رو که دوستشون داشتم ، رفتن و به آرزوهاشون نرسیدن دلم میگیره و میگم منم نمیخوام، نمیخوام آرزویی داشته باشم و بهشون برسم.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط : روشنک