حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱٢/۱٠
 

امروز برای چندمین بار ( با این تفاوت که ای دفعه شدیدتر بود)  جای خالی یه برادر بزرگ رو با تمام پوست و گوشتم حس کردم.برادری که ازمن در برابر یه آم نفهم و بی فرهنگ حمایت کنه , چون پدرم این کارو نکرد شاید به این دلیله که بابام هیچ وقت جلوی من ازم طرفداری نمیکنه ولی وقتی من نباشم حال طرفو می گیره اینو فکر کنم باید بذارم به حساب غرور مردونه اش  چیزی که هیچ وقت درکش نمیکنم و نخواهم کردش و نمی پسندمش البته در بعضی مواقع یه کمش بد نیست.ولی ای کاش می تونست درک کنه من همون موقع به طرفداریش احتیاج داشتم نه دیرتر.

 

مدتی هست وقتی از طرف کسی که خیلی دوستش دارم و اصلا ازش توقع ندارم  ناراحت میشم , حقیقتا دلم میشکنه و غیر ارادی یه مدت طولانی اشک میریزم ,دقیقا عین یه بچه 1 ساله که وقتی اطرافیانشو می شناسه و محبتشونو متوجه میشه و دوستشون داره ؛ بعد کافیه  یکی از همین اطرافیان دعواش کنن, چنان بغضی میکنه که انگار حسابی زدنش.از اینکه اینقدر ضعیف شدم خیلی ناراحت و خسته ام.

 

من کسی رو دارم که مثل برادر دوستش دارم ولی  امروزاز اینکه حقیقتا برادرم نیست خیلی غصه خوردم , چون میدونم اگه بود نمیذاشت اینجوری بشه. خوشبحال دخترایی که از این نعمت محروم نیستن , واقعا بهشون غبطه می خورم ولی حسودی نمیکنم چون صفت خوبی نیست و کلی فرق داره با غبطه خوردن,اگه فرقشونو خواستید بهتون میگم.

 

امیدوارم بتونم با این چیزا کنار بیام و قوی بشم و  همون روشنکی بشم  که 2-3 سال پیش بودم ولی می دونم خیلی سخته .

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط : روشنک