حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

دل من دیر زمانی است که می پندارد , دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز , ساقه ترد ظریفی دارد ؛ بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد , جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.

 

در زمینی که ضمیر من و توست , از نخستین دیدار , هر سخن , هر رفتار , دانه هاییست که می افشانیم , برگ و باریست که می رویانیم , آب و خورشید و نسیمش مهراست ؛ گر بدان گونه که به بار آید , زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید , آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس , بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس.

 

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد

همه درها بسته است

 

در ضمیرت اگر این گل نمیدست هنوز , عطر جان پرور مهر گر به صحرای نهانت نوزیدست هنوز , دانه ها را باید از نو کاشت , آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد , رنج می باید برد , دوست می باید داشت ؛ با نگاهی که در آن بر آرد فریاد , با سلامی که در آن نور ببارد لبخند , دست یکدیگر را بفشاریم به مهر , جام دلهامان را مالامال از یاری , غمخواری , بسپاریم به هم , بسراییم به آوای بلند , شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد , باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست , تازه , عطر افشان , گل باران باد.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط : روشنک