حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۱/۱٩
 

آری

به راستی که به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

تو نیستی که ببینی , چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .

 

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درختها , چمنها , شعمدانیها

                                   به آن شیرین

                                   به آن تبسم مهر

                                   به آن نگاه پر ز آفتاب

 

می نگرند.

 

تمام گنجشکان که در نبود تو مرا به باد ملامت

گرفته اند , تو را به نام صدا می کنند .

هنوز نقش تو از فراز گنبد , کنار باغچه , زیر درختها ,

لب حوض , درون آینه پاک آب می نگرند.

 

تو نیستی که ببینی , چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ

بی جوانه من .

 

چه نیمه شبها که از پاره های ابر سپید به روح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شبها که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم بر هم زدنی , میان آن همه صورت تو را شناخته ام.

 

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

چراغ , آینه , دیوار , بی تو غمگینند ؛

تو نیستی که ببینی , چگونه با دیوار به مهربانی

یک دوست از تو می گویم .

 

تو نیستی که ببینی , چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه , بال گسترده است.

 

تو نیستی که ببینی , دل رمیده من

به جز تو , یاد همه چیز را رها کرده است.

 

غروبهای قریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

                             ستاره بیمار است

دو چشم خسته من در این امید عبس

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است .

 

تو نیستی که ببینی ......

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک