حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۱/٢٤
 

نميدونم چرا نميتونم گذشته ای رو که باهاش داشتم فراموش کنم يا حد اقل بهش فکر نکنم , شايد چون نميخوا م , چون به خودم قول داده بودم اينجوری باشم ! انگار اين مدت به خودم دروغ می گفتم که عشقش تو دلم کم رنگ شده و داره محو ميشه!

نميدونم چرا ماه و خورشيد و فلک دست به دست هم دادن که منو ببرن همون جايی که اکثرا ميديدمش؟؟!!!! و این موضوع دوباره منو یاد عشق نا کامم انداخته و پر از دلهره شدم .شاید به دلیل باشه که خیلی دلم براش تنگ شده و هنوز فراموشش نکردم . هنوز هم هستن چيزايی که منو به يادش بندازن . نميدونم چه حالی دارم فقط ميدونم دوباره روزای سختی رو بايد بگذرونم!

 نميگم از اين وضع راضيم ولی دوباره غمی که مدتها خبری ازش نبود توی دلم افتاده , اگه يه وقت اتفاقی با هم برخورد کنيم چی؟؟ چه کار کنم؟؟ اصلا نمی تونم تصور کنم که چه عکس العملی ممکنه نشون بدم؟؟!!!!  ممکنه هنوز اونجا باشه؟؟!!خيلی نگرانم.

حتی نميدونم دلم می خواد ببينمش يا نه؟   نمي گم خيلی خوب بود !  ولی خوبيهايی هم داشت که هنوز  با به ياد آوردنشون دلم می لرزه , ديگه منکرش که نميشه شد!!! اونقدر دوباره غصه دار شدم که کلی امروز خودمو کنترل کردم که توی تاکسی اشکم در نياد و نا خداگاه اين شعر فريدون مشيری به یادم اومد :

کابوس

خدایا , وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم – روا نیست – .

 

شبم طی شد , کسی بر در نکوبید .

به بالینم چراغی کس نیفروخت .

نیامد ماهتابم بر لب بام ,

دلم از اینهمه بیگانگی سوخت .

 

بروی من , نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست .

نه شعرم می دهد تسکین به حالم ,

که غیر از اشک غم در دفترم نیست .

 

بیا ای مرگ , جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز !

 

دلم در سینه  کوبد سر بدیوار ,

که این مرگ است و بر در میزند مشت !

بیا ای همزبان جاودانی ,

که امشب وحشت تنهاییم کشت !

 

 

 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط : روشنک