حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/٢/٢٤
 

نمیدونم چی بگم؟؟!! احساس میکنم توی بدنم حسی نمونده . نمیدونید چقدر ناراحتم؟! امروز جای خالیشو کاملا حس کردم.خیلی دلم براش تنگ شده.بالاخره امروز رفتم جایی که همیشه میدیدمش, دانشگاهشون. بعد از یک سال دوباره امروز از سر دلتنگی  , توی چشمام اشک جمع شد.اگه دوستم نبود حتما گریه می کردم , شاید اگه جلوی گریمو نمی گرفتم الان اینجوری نبودم !؟تصمیم داشتم بعد از اينکه کارم توی کتابخونه تموم شد  برم دم اتاق کارش تا شاید هنوز باشه و ببینمش , چون پیش خودم گفتم بهرحال روزای زیادی با هم بودیم و اصلا اشکالی نداره که برم دیدنش , دوستم می گفت:" این کا رو نکن  کوچیک میشی". ولی برام مهم نبود اون چی فکر کنه در موردم. مهم این بود که خودم از نیتم برای دیدنش خبر داشتم و برای دل خودم می خواستم این کار و بکنم, وقتی توی کتابخونه دنبال کتابای مرجع می گشتم نمی دونم چرا انگار هی زير پام خالی ميشد و نمی تونستم سر پا بمونم!!!؟؟ ۲-۳ بار هم نزديک بود توی محوطه دانشگاه ( که ما شا الله کم بزرگ نيست )بيوفتم زمين. بعد از اتمام کارم که يک ساعتی طول کشيد و توی اين مدت دلشوره ای عجيبی داشتم رفتم دانشکدشون به در اتاق بغلیش که رسیدم دیدم دم در عکس یه سری ها رو با عنوان پایان نامشون و آدرس میلیشون زده . ولی عکس اون نبود , رفتم دم در اتاق خودش , اصلا نمی تونم بگم چه حالی شدم وقتی عکسشو دیدم ؟!! نمی دونم پایان نامه فوقشو ارائه داده بود که عکسشو زده بودن یا هنوز نه !! ولی احتمال زیاد دادم که اینطور بوده باشه. ولی بعد از دیدن عکسش دلهره ای گرفتم که اصلا نتونستم در اتاقشو بزنم .این بود که اومدم.اگه راهروشون خلوت بود قطعا...!!

 اگه هنوز پیشم بود امروز کلی کمکم می کرد توی سرچ تحقیقم . ای کاش روزگار فقط یه کم کوچولو با من سر سازش داشت و ازم نمی گرفتش!!! می دونم که خدا  یکی رو در حد اون و شایدم بهترشو نصیبم می کنه , اما....!!

 

( خدا رو شکر که این نوشتن باعث شد بغضم بترکه و سبک بشم , فقط با این دستای بی حس تایپش حقیقتا مشکل و طولانی بود)

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط : روشنک