حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۳/۱۳
 

اگر در یک رابطه ی عاشقانه باشی , نمی توانی به موضوع دیگری بپردازی.اگر کسی را در میان این جمع دوست بداری , آن گاه تمام جمع را فراموش می کنی , تنها یک چهره باقی می ماند.در واقع تو کس دیگری را نمی بینی , بقیه آن جا هستند , ولی خارج از آگاهی تو و در حاشیه و پیرامون اگاهی تو قرار دارند.اگر عاشق کسی باشی , آنگاه تنها آن چهره باقی می ماند , پس راه گریزی نداری.

به موضوع دیگری نپرداز .با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان.عاشقانه

بمان.تنها با قلبت بمان ؛ با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و مسرور ترباشد؟

و وقتی چنین باشد , تو غایب خواهی بود , هرگز به خود توجه نخواهی داشت .خودخواه نیستی . دیگر تنها به لذت ها و ارضای خودت فکر نمی کنی .تو خودت را کاملا فراموش کرده ای و فقط درباره دیگری می اندیشی.اکنون دیگری مرکز عشق تو گشته است. آگاهی تو به سوی دیگری جاریست.در این هنگام ناگهان برکات همچون محصولی جانبی به سراغت می آیند. چرا؟

زیرا وقتی به خودت توجه نداری , خالی می گردی ؛ فضایی در درون آفریده می شود.

وقتی ذهنت کاملاً به دیگری متوجه است در درون , بی ذهن می گردی , آنگاه در درون فکری وجود ندارد . سپس این فکرِ چگونه می توانم مفید باشم ؟ چگونه می توانم شادمانی بیشتر بیافرینم؟ دیگر ادامه نمیابد , چرا که در واقع کاری نیست که بتوانی انجام دهی , این فکر متوقف می گردد . تو نمی توانی کاری انجام دهی , چه می توانی بکنی؟ اگر فکر می کنی که می توانی کاری بکنی , هنوز در مورد نفس خودت فکر می کنی .

با معشوق , انسان به تمامی ناتوان می گردد ؛ این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی , احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند .او مایل است همه کار بکند , می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ؛ ولی چه می تواند بکند؟

اگر فکر میکنی که می توانی این کار یا آن کار را انجام دهی , هنوز در یک رابطه ی عاشقانه قرار نداری . عشق بسیار عاجز است و ناتوان ؛ و این ناتوانی , زیبایی عشق است , زیرا در این ناتوانی است که تسلیم می شوی .وقتی فرد بخواهد همه کار بکند و احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست , ذهن می ایستد . در این ناتوانی , تسلیم روی خواهد داد . تو تهی هستی . به همین سبب عشق به یک مراقبه ی عمیق تبدیل می شود.

در حقیقت اگر کسی را دوست داشته باشی , به هیچ مراقبه ی دیگر نیازی نیست .

ولی چون در واقع کسی عاشق نیست , به یکصد و دوازده تکنیک نیاز است و حتی شاید این ها هم کافی نباشد.به این سبب روش اساسی موجود نیست اما اگر بتوانی عشق بورزی , به هیچ روشی نیاز نداری.

خود عشق بزرگترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی نا ممکن.( البته من به شخصه اعتقاد دارم : درسته که سخته ولی ممکنه, نا امید نشید.)

عشق یعنی : خود را از آگاهی رها کردن و در همان مکان , جایی که نفس تو وجود داشته , دیگری را جای دادن.جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق.گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری است.

 

دلم می خواد همه ما با تامل بیشتری این مطالب رو بخونیم و یاد بگیریم که به این عشق برسیم. و در روابط دوستیمون اینقدر همدیگر و اذیت نکنیم. ای کاش من هم این چیزا رو زودتر خونده بودم و به کارشون می گرفتم و به قول مینا خانوم دوست خوبم که برام توی کامنتشون نوشته بودند: "فرداها از پی هم ميگذرند و فقط ای کاش ها ميمانند...فقط ما هستيم وتنهایی و حسرتِ  نگاه دوباره يک عشق از دست رفته...ولی صد افسوس که تمام راهها بسته اند "( ولی به نظرم هیچ وقت برای عاشق شدن دیر نیست . کافیه روی خودمون کار کنیم , و با قلبی پاک پذیرای یه عشق مقدس باشیم و از خدا طلب کنیم.می دونم جایگزین کردن یه عشق دیگه سخته بخصوص برای اونایی که ضربه عشقی خوردن .ولی اگه این مطالب رو درک کرده باشیم متوجه میشیم که احتمالاً ما عاشق واقعی نبودیم و فقط فکر می کردیم که اینجوره. اصلاً عشقی نبوده که با از بین  رفتنش موجب ضربه در ما شده باشه.( البته قبول دارم که این نتیجه ی  تلخی هست.) پس  با این طرز فکر میتونیم درست و از اول شروع کنیم.موفق باشید.

 

در پست بعدی این مطلب رو تکمیل خواهم کرد.مرسی از همتون که لطف کردید و این مطلب رو با وجود طولانی بودنش خوندید و استقبال کردید. شاید اگه لطف شما نبود من اصلا رغبت نمی کردم این همه تایپ کنم آخه از شما چه پنهون که تایپ فارسیم زیاد تند نیست.

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط : روشنک