حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/٤/٢٢
برای هميشه رفت

تو تنها کسی بودی که حس می کردم به من خيلی نزديکی از اينکه می تونستم بهت تکيه کنم احساس غرور می کردم ولی تو هم مثل همه دوام نياوردی .

آخ ديگه از آدما خسته شدم بايد بتونم تنهائيمو در بست قبول کنم باهاش اخت بشم  بهش انس بگيرم به يک پاکی به يک خلوص اين همان لحظه ی بيداريست که به من بصيرت پاکی را عطا فرمود.

گر بدينسان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر بنشانم

از ايمان خود چون کوه

يادگاری جاودانه و تراز بی بقای خاک



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط : روشنک