حریم من
welcome to my weblog
۱۳۸٤/۱٢/٦
ای کاش دير نشده باشه!!!

 

آخرش من از دست این گربه ها جونمو از دست میدم!!!

 

دیروز غروب که داشتم از کتابخونه بر میگشتم خونه توی پیاده رو یه دفعه از زیر در یه خونه ای یه گربه در اومد بماند که وقتی دیدمش یه متر پریدم اون طرف تر ، بعد صبر کردم ببینم از کدوم طرف میره من خلاف جهتش برم اما اونم واستاد و منو نگاه کرد بعد من شروع کردم به رفتن اونم اومد(گریه) خلاصه من که می ایستادم اونم می ایستاد و.... (باور کنید دوستام شاهد هستن )دیگه عصبانی شدم در حالی که 2 متر ازش فاصله داشتم بهش گفتم تکلیفمو روشن کن از کدوم طرف میری من از طرف دیگه برم ؟، دیدم نخیر زبون حالیش نمیشه خودشم نمیدونست کجا میخواد بره ، منم در حالی که یه چشمم به گربه بود که یه وقت نیاد طرف من و یه چشمم به ماشینا که از خیابون بخوام رد بشم نزدیک بود برم زیر ماشین. حالا اومدم دم در دیدم یه گربه هم اونجاست کلی صبر کردم که بره تا منم برم خونه .

 

آخه من چه گناهی کردم که همش سر راه من سبز میشن و گیر میدن؟؟!!!

 

راستش مدتیه شبایی که دارم از کتابخونه بر میگردم خونه و میدونم مامانم خونه هست

خیلی خوشحال میشم  ته دلم( آخه مامانم یک شب در میون پرستار شیفت شبه) من از بچگی به این قضیه عادت کردم منتها مدتیه شبایی که خونه نیست دلم میگیره انگار یه چیزیم کمه خیلی دلم میخواست اینو بهش میگفتم اما ....هیچ وقت نتونستم .

این حس خیلی برام عجیبه بعد از کلی فکر کردن، دلیلشو فهمیدم اونم اینه که :توی خونه قبلیمون من عاشق اتاقم بودم چون خیلی کوچولو بود و این باعث میشد تمام مدت اونجا باشم و بیرون نیام 3- 4 ساعت روی تختم با درس سر گرم بودم بعدشم که تمام مدت کامپیوترم روشن بود و خلاصه بیکار نبودم برای شام و یا ناهار مامانم باید 10 بار صدام میکرد تا میرفتم بیرون. گاهی بهم میگفت اگه توی اتاقت یه حموم و دستشویی هم بود دیگه اصلا بیرون نمیومدی! شاید در طول روز 1 یا 2 ساعت بیشتر پیش مامانم اینا نمیموندم. این باعث شد وابستگیم بهشون کم بشه و روز به روز بیشتر ازشون دور بشم .اما از وقتی اون خونه رو فروختیم و اومدیم اینجا چون ماه اولی که نقل مکان کردیم این اتاقم شوفاژش روشن نمیشد و اتاقم بزرگتر بود و سرد ، من همش توی سالن پیش مامانم اینا بودم و شبا کنار شومینه میخوابیدم و این باعث شد شبا تا دیر وقت با هم حرف بزنیم اخه مامانم شبایی هم که خونه هست  دیر خوابش میبره چون عادت کرده .

 

الان خوشحالم از این بابت اما ناراحتم از اینکه چقدر دیر به این حرفام رسیدم .میدونم هیچ وقت برای جبران دیر نیست، اما من سالهایی که خیلی به کمک و هم فکری مامانم احتیاج داشتمو از دست دادم ، شاید اگه اون سالها بیشتر در کنارش میموندم بیشتر از الان میتونستم دلشو بدست بیارمو شاید الان میتونستم مثل خیلی از دخترای دیگه خودمو براش لوس کنم یا قوربون صدقش برم یا بغلش کنم!!! با اینکه وقتی عکسای بچگیمو میبینم متوجه میشم چقدر همش ور دل مامانم بودم ، اما انگار همه وابستگی بچه ها به خانوادشون توی دوران نوجوانی شکل میگیره!!!

 

شبایی که با هم حرف میزنیم خوشحالی رو تو چشماش میتونم ببینم مهم نیست که حرفمون در چه موردی باشه ،مثلاً غیبت باشه یا ... کمتر پیش میاد در مورد من و مسائل شخصیم باشه اما بازم بهتر از قبله که اصلا با هم این شکلی حرف نمیزدیم.

 

بهر حال میخوام بگم چون میدونم اکثر بچه هایی که وبلاگ نویس هستن میانگین سنیشون   19 هست از این روزا نهایت استفاده رو بکنن و از اغوش گرم خانوادتون بیشتر بهره ببرن که 5 سال دیگه که هم سن من شدن حسرت سالهای رفته رو نخورن.لطفا فکرای بیهوده رو از سرتون بندازید بیرون ، که نمیدونم دوست داریم تنها باشیم ، تو خلوت خودمون باشیم ، کسی مزاحممون نشه ، در کنار خانوادمون هم حال نمیکنیم و ....اینا همش تلقین منفی و بی پایه و اساسی هست  ؛ بهتون قول میدم اگه یک ماه همش با اونا باشید متوجه میشید چه فکرای اشتباهی میکردید و چه روزهایی رو از دست دادید

.بیایید تا سایشون بالای سرمونه قدرشونو بدونیم .

 

 اینو مطمئن باشید که :هیچ دوستی مورد اعتماد تر از مادرتون نمیتونید پیدا کنید که بتونه به حرفتون گوش بده و محرم رازتون باشه و درست راهنماییتون کنه.هر چند گاهی ممکنه نظراتشون بر خلاف نظر شما باشه اما به تجربیاتش شک نکنید و یه بار هم که شده بچه خوبی باشید و مطمئن باشید در آخر نتیجه ی خوبی بدست میارید.

 

یادمه دختر عموم روجا ، که گاهی هم بهم سر میزنه، وقتی که پیش دانشگاهی بودم ، چون اصولا دختر ساده ای هستم و زود به همه اعتماد میکنم چون فکر میکنم همه مثل خودم صادق و رو راست هستن ، بهم حرف خوبی زد ؛ گفت: روشنک همیشه یادت باشه دوست صمیمی تو یه دوست صمیمی داره و اون هم .... ( این زنجیره ادامه داره...) برای همین به صمیمی ترین دوستت هم راز دلتو که برات مهمه کسی ازش مطلع نشه، نگو.

 

اما مامان ادم فرق داره!!!

 

ميگم با نصيحتايی که امروز کردم بهتر نبود اسم وبلاگمو تغیير ميدادم ميذاشتم خونه ی مادربزرگه؟؟

اما شايد خواستم يه جورايی به خودم ياداوری کنم وگرنه خيلی هم مامان بزرگ نيستم!

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط : روشنک