زخم کهنه

امشب بعد از دو سال دوری آن لاین شد.قبلا یکی دو باری برام آف گذاشته بود و حالمو پرسیده بود و برام آرزوی خوشبختی و موفقیت کرده بود.اما هیچ وقت نیومده بود برای چت.خوشحال شدم دیدم آن شده سلام که کردم دیدم جواب نداد.بعد براش نوشتم یادمه خودت یه بار قدیما ناراحت شدی که چرا جواب سلامتو ندادم اما بعد اومدم بهت گفتم که دیسکانکت شده بودم وگرنه اینقدر بی ادب نیستم که چنین کاری کنم ، در حین نوشتن این حرفا بودم که جواب داد اما گفت من اونی نیستم که شما فکر میکنید گفتم شما؟گفت:همونی که تونسته با آیدیش کانکت بشه ، من همسرشم.

untitled.bmp

نمیتونم بگم چه حالی شدم از شنیدن این حرف ؟! از این موضوع اطلاع داشتم.اما خوب این برخورد ِ سخت و سنگینی بود برام ،.خیلی سخت تر از اونچه که فکرشو بکنید. فقط وقتی باهاش چت ميکردم اشک میریختم.گفتم حالش خوبه؟گفت آره .شما دوستش هستید؟ گفتم : یه دوست قدیمی هستم بهش سلام برسونید اما جرات نکردم اسم واقعیمو بگم دلم نمیخواست حتی یک درصد برای زندگیش مشکلی پیش بیاد با اینکه میدونم خیلی تمایل نداشت به این وصلت اما خوب همیشه همه چیز بر وفق مراد ما نیست یعنی اکثرا نیست.

اعصابم خورد شد.به خودم این دو سال قول دادم خوددار باشم و براش گریه نکنم اما دیگه نتونستم .حالا میفهمم که این مدت فقط خودمو گول میزدم که خوبم و طوریم نیست نمیدونستم این همه تو دلم آشوبه.

مثل یه زخم کهنه هست که سر باز کرده نمیدونم از خونریزیش دووم میارم یا نه؟ فقط میدونم این زن به عشقش رسید یعنی رقیبم از بس خودشو خانوادش سمج بازی در آوردن بالاخره با فشار خانواده ، دوست منو راضی کردن چون گفته بود بی علاقه داره پا به این زتدگی میذاره. اما خوب…درسته، شاید بگید نمیشه کسی رو مجبور کرد حتما خودشم میخواسته اما شاید هیچ کدوم شما خانواده ی دیکتاتوری نداشته باشید اما این داشت و باید انتخابش از حیطه ای میبود که مورد تایید خانوادش باشه.میدونم که این خود ِ اسارته اما چه میشه کرد ؟ تا کی میتونست بجنگه؟ شاید من اگه خوبتر بودم ارزش جنگیدن داشتم ، منم اشکالاتی داشتم که حالا مرتفعشون کردم .اما چه فایده که …

مجال بی رحمانه اندک بود

و واقعه سخت نا منتظر…

/ 110 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی سرزمين

سلام واقعا متا سفم شدم روشنک جون ....عشق ...چيزه عجيبه ...می دونی برای رسيدت به عشق واقعی بايد گاهی از بهترين چيزها و بهترين عزيزانت بگزری ...اگه واقعا عا شق باشی ....من خودم يه دفعه اين اشتباه کردم و نتو نستم از جلو پدر مادرم در بيام و عشق رو از دست دادم .....می دونم چه حالی داری ...تنها کاری که از دست بر مياد اينه که واسه خوشبخت شدنش دعا کنی ....خيلی حرف زدم .....ببخشيد منم اپم بيا

آرش

سلام بانو هستی و ما هم جزو باقاليا..... التماس دعا٬ آپم٬خواستی يه سری بزن. علی يارت٬ حق نگهدارت.

لاله

سلام روشنک خانم . من ژاله هستم دخترخاله آرين . خيلی از نوشته هايت خوشم می ياد . موفق باشی.

علی

مشتاق ديدارديديد گفتم از صد زد بالا......

فرانک

من...فقط می تونم بگم هيچ وقت نبايد وا داد...خودتو اصلا نباز و فقط به جلو نگاه کن...گذشته با تمام خوبيها و بديهاش گذشته. يه جا خوندم *اونی رو که دوست داری رها کن. اگر برگشت ديگه ولش نکن چون مال خودت بوده ولی اگر باز نگشت بدون که از ازل مال هم نبوديد*

بهراد

اجب خاکی ..... اانگار چند سال که هيچ کس اينجا رو مرتب نکرده کسی صدای منو میشنوه آهای .... نمی خواد کسی آپ کنه !!! بابا ۱۰۰ نفر منتظر هستن !! یکی هم خودمم اينجارو نگاه کنيد چقدر کامنت ... يکی منو بگيره غش نکنم !! خوب ديگه .... روشنک خانومه !!!

منیره

روشنک جان، عزيزم نمی خواهی ديگر بنويسی؟ اينقدر خودت رو درگير نکن! همه اين روزها می گذرد. به زيابييها بيانديش...

مهرداد

سلام. من امشب براي گرفتن يه آهنگ اومدم اينجا ولي اين ماجرا رو خوندم نمي دونم چي بگم فقط اينكه : اشك روح رو پاك مي كنه تا خنده با پاكي روح روبرو بشه خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزني يا به هم ايميل بدي baba y