<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

فراموش کرده ام:

 

پیراهن کبود پر از عطر خویش را

برداشتم که باز بپوشم شب بهار

دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم

در آسمان آبی آن مانده یادگار

 

 

آمد به یاد من که ز غوغای زندگی

حتی تو را , چو خنده فراموش کرده ام

آن شعله های سرکش سوزان عشق را

در سینه ی گداخته خاموش کرده ام.

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
بابک

آنگاه که کسی در اندیشه توست گفتن اسان تر است شنیدن اسانتر است بازی کردن اسانتر است کار کردن اسانتر است انگاه که کسی در اندیشه توست خندیدن اسانتر است

roshanak

شرمنده نميتونم بگم

navid

سلام . مثل خودت زیبا بود .

f909

سلام روشنک اميدوارم خوب باشی و ممنون که سر زدين راستی من همين امروز با يه نوشته جديد اپديت کردم خوشحال ميشم دوباره قدم بر روی چشم من بذارين منتظرتون هستم ..................... قربان شما(اژدهای وحشی-wild dragon)

بابک

نميخواهم چنان بی نياز باشم که تصور کنم خود به تنهايی ميتوانم راه پيش ببرم يا چنان ازاد که نيازی نداشته باشم تا زندگی را بار ديگر تقسيم کنم ونميخواهم چنان بر خود مسلط باشم که نگويم خواهان توام نيازمند توام و هميشه دوستت دارم