چهره ات در برگ ها نهان بود

برگها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم

آخرین برگ را که چیدم، رفته بودی ، آنگاه

از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم

کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را

بر تارک خود آویختمش

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسربارونی

[بغل]

مینا

گاهی نباید برگها رو برای رسیدن چید.باید از بینشون دوید! فرصتها کوتاهند....[گل]

شب نقره ای

این گلتاج ظاهرا خیلی به دلت نشسته که دیگه قصد خریدن تاج گل دیگه ای رو نداری / یه مطلب تازه بنویس بابا [چشمک]

پشت پنجره من

سلام عزیزم حالت خوبه؟ خوشحال میشم به منم سر بزنی.[نیشخند][قلب]

Hosse!n

در نبرد ميان روزهاي سخت و آدمهاي سخت ، اين آدمهاي سخت هستند كه مي مانند نه روزهاي سخت ...

پسربارونی

[گل]

شهاب

سلام با اجازتون مطلب این پستتونو داخل 360خودم گذاشتم[گل]

behnaz

چه سوت و کور ِ ![ناراحت] اومدم بگم هنوزم به یادتم .. نمیدونم ارشد رو چیکار کردی ! نمیدونم حالت چطوره و .. فقط هر جا هستی برات بهترین ها رو میخوام [قلب]