دیگه هیچی نمیخوام

از وقتی رضا رفته دیگه هیچیه این دنیا برام مهم نیست دیگه سعی میکنم به کسی دل نبندم و به هیچیه این دنیا،دیگه از کنار خیلی چیزا راحت رد میشم ، حتی آدمایی که قدر محبت و روراستی و صداقتمو ندونستن .الان تنها دلخوشیم مامان و بابام هستن.اگه اونا نبودن هیچ دلیل دیگه ای برای زندگی نمیداشتم.از اینکه آدما اینقدر دو رو و دروغگو هستن واقعا خسته شدم.چرا نمیتونن رک و راست حرفشونو بزنن؟ چرا به زور همدیگرو تحمل میکنن و تظاهر میکنن باهم رابطشون خوبه؟

دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه کاش هیچ وقت بزرگ نشده بودم و اینهمه سیاهی رو نمیدیدم . کاش مثل اون موقعها همه چی برام قشنگ بود و همه چی سفید بود ، آدما هم همینطور.

خدایا چرا بهم هیچ انگیزه ای نمیدی؟ من دیگه قدرت اینو ندارم که برای هودم انگیزه ایجاد کنم ، واقعا قدرتشو ندارم.

چی بگم؟ هرچی میخوام اینجا از غم و غصه حرف نزنم نمیشه چون تنها جایی که برای آروم شدن بهش میتونم پناه بیارم و تنها جاییه که خوشحالیم رو میتونم فریاد بزنم .

خوب تقصیر من چیه که زندگی بیشتر روی بدشو نشونم داده تا حالا ؟؟ باور کنید منتظرم ، بی صبرانه ، که روی خوششو هم ببینم و بعد از دنیا برم.اما وقتی یادم میاد اونایی رو که دوستشون داشتم ، رفتن و به آرزوهاشون نرسیدن دلم میگیره و میگم منم نمیخوام، نمیخوام آرزویی داشته باشم و بهشون برسم.

 

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

سلاممممممممممممممممم روشنک جونممممممممممممم[لبخند][ماچ] نمیدونی چقدر خوشحالم که دوباره برگشتم و میبینم هنوز وبلاگت آپ میشه[ماچ][قلب] منو یادته؟؟؟؟؟؟؟ نه فکر نمیکنمممممم[ناراحت] دنیای خیالی سال 84 تا 86 آپ میشد [پلک] یادته قرار بود سال 86 که میام نمایشگاه کتاب همو ببینیم؟؟؟؟[خجالت] یادته بخاطر کلاسم نشد بیام؟؟؟[نیشخند] 3 ساله از دنیای نت دور بودم و با همه چی خداحافظی کرده بودم اما الان دوباره اومدم

ساناز

با یه وبلاگ جدید چون دو تا وبلاگ قدیمیم بسته شده امرورز اومدم و به یاد قدیما همه ژستای قدیمی رو خوندم میدونی آخرین باری که واست نظر دادم خرداد 86 بوده؟؟؟ بعد اون یه بار دیگه اومدم و بعد هم از نت فراری شدم نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده [ماچ] اینبار اومدم که بمونم واسه همیشه تا وقتی که زنده باشم دنیای خیالی 2 رو واسه تنهایام آپ میکنم [ماچ]

ساناز

عزیزممممممممم روشنک جونممم مممممممممم چی شده؟؟؟؟ [نگران] واسه منم زندگی خیلی بالا و پایین داشته و داره امروز روز ولنتاینه که اومدم دو ماهه که وبلاگت رو آپ نکردی امیدوارم و از صمیم قلب واست آرزو میکنم که مشکلت حل شده باشه و زندگی روی خوش بهت نشون بده و همیشه لبخند رو لبات باشه[ماچ] عزیزم هرچی بیشتر غصه بخوری غم بیشتری میاد طرفت پس بخند تا دنیا به روت بخنده حتی اگه خنده اجباری باشه یا یه لبخند کوچولو [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][ماچ][گل]

ساناز

ولنتاین مبارک[ماچ][ماچ][گل]

روشنک

بهناز جون اون لینکیو که گذاشتی دیدم.من چند سال پیش اون کتاب رو یکی از فامیلامون که الان کنارمون نیست و عین بقیه جوونا عمرشو داد به شما برام هدیه گرفت .این کتاب تو بدترین روزای زندگیم عین فرشته نجاتم بود

ساناز

سلام روشنک عزیزمممممممم کجایی خانوم گل ؟؟؟؟ یعنی دوستای قدیمی اینقدر بی معرفت شدن؟؟؟؟ قدیمی ها میگن هرچی زمان دوستی بیشتر شه و دوستی کهنه تر شه محبت بیشتر میشه اما چرا ...... عزیزم نکنه منو یادت نمیاد ؟؟؟ شایدم منو دوست خودت نمیدونی[نگران] نمیدونم .... ایشالا هرجا هستی دلت شاد باشه عزیزمممممم[ماچ][قلب]

ناهید

سلام گلم چرا هی حرف از غم و غصه می زنی؟ من حرف ساناز جونو قبول دارم، هرچی بیشتر بهش فکر کنی بیشتر می آد سراغت دوست دارم همیشه خیلی زیاد [قلب]

ناهید

تازه نگو دیگه هیچی نمی خوام بخواه زیاد بخواه الهی فدات شم

baran

اخ اخ اخ اخ جمع کن این مسخره بهزی ها رو حالم به هم خورد[اوه]