چشم انتظارتان هستم دوستان

تقریبا 7-8 روز از دستگیریتون گذشته بود که متوجه شدم یکی از عزیزانم در بین شماست،باورم نمیشد آخه هر روز یه اس ام اس ازش داشتم وقتی شنیدم مامانش برام اس ام اس میزده شکه شدم.توی سکوت نیمه شب به آسمون نگاه میکنم و از خدا آزادیتون رو طلب میکنم و بی اختیار برای مظلومیت جوونایی چون شما که تنها آرزوی آزادی کشورشون ( که حق مسلم هر انسانیه) رو دارن،اشک میریزم.شاید هیچوقت نتونم خودمو جای شما بذارم آخه چطور میشه آدم روی تخت اتاقش راحت استراحت کنه و بتونه خودشو جای شما توی اتاق تاریک و زمین سرد در فشار روحی و جسمی بذاره؟میدونم خدا جای حق نشسته و نمیگذره از کسایی که حق رو نا حق میکنن،نمیگذره از کسایی که فقط ادعای مسلمونیشون میشه،نمیگذره از کسایی که نذاشتن با چشمای باز نماز بخونید.راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه،کاش ازتون یاد بگیرن !

3196468-lg.jpg

تنها کاری که ازم بر میاد دعا کردنه،دعا برای آرامش دوبارتون در کنار خانواده .

بهاره جان! بیش از همه به فکر تو عزیز همسنم هستم،بهت افتخار میکنم به شجاعتت به اینهمه مرد بودنت؛دل نگران تنهاییات هستم خواهر عزیزم08.gif .

از همتون به پاس تلاش برای آزادی مردم ایران متشکرم اما ازتون میخوام بیشتر از اینها به فکر خانواده و اطرافیانی باشید که دوستتون دارن و نمیخوان اینطور شاهد آزارتون باشن.میدونم که میدونید مادرهای عزیزتون چه حالی دارن این روزا ، از خدا میخوام شادی هر چه زودتره دل تک تک مادرهای نازنینتونو 49.gif.به امید شنیدن خبر آزادیتون 49.gifو به امید دیدن شادی و سلامتی دوبارتون زودِ زود . 49.gif

/ 57 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
North Star

صفحه ات رو باز کردم ديدم مطلب جديدی ننوشته ای ولی می خوام بگم که خيلی مهربونی دوست جان .

گلناز

ميگم ها ما هم چشم انتظار پست جديد می باشيم

فريبا

سلام

حرير

به اميد آزادی

راز

تصميم نداری بروز بشی؟

مينا

aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa چقدر وقط بود نيومده بودمااااااااا

علی عسکری

درود بر شما دوست عزیز و تبریک بخاطر داشتن این وبلاگ صادق و ارزنده تقدیم به آزادگان از بند و عزیزان دانشگاه امیرکبیر ( پلی تکنیک ) که یکصد و چند روز است در بندند و همـچنان در اســارت انسـانهای هم کیش و زبان و موطن خود !! با آرزوی آزادی هرچه سریع تر مجیــد توکلی ٬ احســـان منصوری و احمـــد قصابان . ولی این آرزو تا کی ؟؟؟ : بگو با من که آیا این سحر با آن دگر فرقی برایم می کند یا نه ! دوباره باز ٬ می مانند یارانی که همراهند در این راه دور و تیره و پر مار درون ظلمت و رنج و عذاب این سیاهین خلقت انسان که می گوئیم با خفت به آن زندان ؟ و یا اینبار در صبح رسیده از میان شب صدای کوبه های دستهای زخم و بیمار و ورم کرده که از مهر و عطوفت اینچنین گشتند ! بر درب حیاط سرد ؛ در ته توصیف این دوران ننگین می گذارد نقطه پایان ؟