آری<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به راستی که به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

تو نیستی که ببینی , چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .

 

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درختها , چمنها , شعمدانیها

                                   به آن شیرین

                                   به آن تبسم مهر

                                   به آن نگاه پر ز آفتاب

 

می نگرند.

 

تمام گنجشکان که در نبود تو مرا به باد ملامت

گرفته اند , تو را به نام صدا می کنند .

هنوز نقش تو از فراز گنبد , کنار باغچه , زیر درختها ,

لب حوض , درون آینه پاک آب می نگرند.

 

تو نیستی که ببینی , چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ

بی جوانه من .

 

چه نیمه شبها که از پاره های ابر سپید به روح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شبها که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم بر هم زدنی , میان آن همه صورت تو را شناخته ام.

 

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 

چراغ , آینه , دیوار , بی تو غمگینند ؛

تو نیستی که ببینی , چگونه با دیوار به مهربانی

یک دوست از تو می گویم .

 

تو نیستی که ببینی , چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه , بال گسترده است.

 

تو نیستی که ببینی , دل رمیده من

به جز تو , یاد همه چیز را رها کرده است.

 

غروبهای قریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

                             ستاره بیمار است

دو چشم خسته من در این امید عبس

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است .

 

تو نیستی که ببینی ......

 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
فرزادخان

سلام روشنک خانم.بالاخره فرصت کردم و اومدم .زندگي ما اين شکليه ديگه..........شمال خوش گذشت؟ چرا مريض .حتما از سرما بوده.واسه همين ما از مسافرت شمال منصرف شديم ديگه...

فرزادخان

متن قبليت رو خوندم .متنش انصافا قشنگ بود .هم قشنگ بود و هم درست.مي دوني منظورم چيه که !

فرزادخان

اين يکي هم که عاليه .راستش رو بگو اين رو کي برات نوشته بود(چشمک)

رضا

سلام.زيبا بود و قابل تعريف.نمی دونم چی بگم فقط موفق باشی...

باز باران ...

وقتی نيستی ، من از تو تصوری را خلق ميکنم ، رويايی را رنگ ميکنم و بتی ميسازم به زيبايی تمام . وقتی نيستی ،‌ بوی بودنت هميشه مرا سبز ميکند ، پر ميشکم به ملکوت و تو را به فرشتگان آسمان ميسپارمت . اما وقتی که همیشه در پيشم باشی تو آنی نيستی که ميخواستمت چرا که تو نيز انسانی با تمامی نقصهايت با تمامی بيهودگيهايت . ما آدمها را آنگونه که هستند نميخواهيم بلکه آنگونه که دوست داریم باشند ميخواهيمشان . پس هميشه فرقی هست بين شخصیت مورد علاقه ما و خود شخص . اما فاصله هميشه عشق را توجيه ميکند و به آن نيرو ميبخشد . يک فاصله مناسب و منطقی شکوه عشق را به نمايش ميگذارد . اگر بخواهيم عشق را آنگونه که دوست داريم معنی کنيم معشوقمان را در جايی قرار دهيم که پرتوهای بیکران معنویت بر او بتابد . اینگونه هست که همیشه زیبا و ماندگار خواهد بود . متن قشنگی بود . شاد و پیروز باشی .

پویا

بعد از مدت ها چشمم به یک قطعه ی زیبا برخورد کرد.واقعا زیبا بود.تبریک می گم.راستی مگه شما اهل کجا هستید؟ این آقا رضای که ظاهرا بچه ی همین رشت خودمون بود

پویا

سلام ممنون از لطفتون.امیدوارم شما هم به آرزو های سبزتون برسید. به امید دیدار

رضا

والا من که بچه رشت بودم یا به قول پویا این آقا رضای که ظاهرا بچه ی همین رشت خودمون بود ....حالا همشهری شايد در بيايم اما فاميل فکر نکنم چون من تو رشت ،حتی تو ايرون يکی دو تا فاميل بيشتر ندارم...همه رفتند اونور آب و ما مونديم و دلتنگی هامون....

f909

سلام روشنک خانومی خوبی ..خوشی خيلی خيلی قشنگ بود مخصوصا اونجا که گفته( تو نیستی که ببینی , دل رمیده من به جز تو , یاد همه چیز را رها کرده است.) خوب من ديگه بايد برم....................................قربان شما(اژدهای وحشی-wild dragon)