<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

این متنو توی کتابخونه نوشتم:

 

الان ساعت 11 ظهر روز یکشنبه 4 بهمن هست و من از ساعت 8 صبح با دوستم ملیحه اومدیم اینجا یعنی هر روز میاییم .اون الان رفته امتحان اصول محاسبات بده , درس خیلی سختیه امیدوارم وقتی بر گشت با چهره ی خندون ببینمش آخه خیلی زحمت کشید. کتابخونه ی ما توی یه پارک هست و ما  طبقه ی دوم و پسرا طبقه ی اول  هستن .سالن ما یه بالکن  با پنجره های بلند سراسری داره که به راحتی میشه بیرون رو دید . چند دقیقه پیش چون از درس خوندن خسته شده بودم رفتم کنار پنجره که بیرونو تماشا کنم . نمیدونید که چقدر از تماشای درختایی که از برف پوشیده شده بود  لذت بردم  و آرامش پیدا کردم ! شاید از نظر خیلی ها این  احساس من عادی و مسخره باشه ولی من با دیدن این صحنه کلی از ته دل شاد شدم و انرژی گرفتم,( آخه این خاصیت دخترای اردیبهشتیه که عاشق طبیعت هستن09.gif24.gif).

هر چند که صبح که میومدم اینجا کلی قرقر کردم , ولی بعد به خودم گفتم:" نا شکری نکن , آبی رو که مصرف میکنی از آب شدن همین برفهاست , همون آبی که وقتی قطعش میکردن عزا می گرفتی" پس باید شکرشو بجا بیاری! داشتم میگفتم که , وقتی محو تماشای برفها بودم , دلم یه چیزی خواست , یعنی یه صحنه ی قشنگ رو برای خودم تصویر کردم که خیلی قشنگ بود و البته یه جورایی رومانتیک 08.gif . اونو براتون توصیفش میکنم: یه کاناپه کنار  شومینه, در  سالن بزرگی  با پنجره های بلند که رو به  حیاط پر از گل و درخت باز میشه  و من در کنار مرد آرزوهام روی این کاناپه زیر یه پتوی گرم , توی یک روز تعطیل ( آخ که عقده ای شدم از بس رفتم دانشگاه و امتحان دادم, کی میشه تعطیل بشم و یه نفس راحت بکشم ؟!) برفی نشستیم و فارق از همه ی دغدغه های زندگی در حال شنیدن  یک موزیک لایت ,  محو تماشای درختایی که از برف پوشیده شدن هستیم. فکر میکنم که در این شرایط به آرامش بیشتری نسبت به امروز خواهم رسید.البته تا یادم نرفته بگم که : در کنارمون یه میز هست و روش 2 تا لیوان نسکافه همراه با 2 برش کیک پای سیب قرار داره؛( با این تفاوت که یکیش کوچیکتره , و اون مال منه چون رژیم هستم09.gif خانومای بیچاره همیشه باید مراقب اندامشون باشن02.gif)آخه مگه میشه به فکر شکم آقایون نبود؟؟ خلاصه این هم رویایی بود در دل  و به قول معروف : " آرزو بر جوانان عیب نیست" ( اینو گفتم که دیگه شما نگید03.gif , ولی این که آرزوی محالی نیست , مگه نه؟)

اینم یه خاصیت روزهای برفی هست دیگه! که آدمو به یاد صحنه های قشنگ و یه عشق ناب میندازه , عشقی که سرشار از آرامش و خوشبختی باشه و لحظه ای نباشه که  حتی ته ته دلمون احساس پشیمونی بهمون دست بده .

 

تنها به امید آن لحظه...

 

 

 

/ 5 نظر / 17 بازدید
نويد

سلام .... دوست داشتن رازی ست ميان چشمان مرموز ما پاينده باشی .

بابک

تو انجا و من اينجا کسی را نداشته ام تا با او از چيزهای کوچک بگويم از دانه های شبنم بر تيغه های علف يا از چيهای بزرگ از انچه که در جهان می گذدر تنها بوده ام گفته ام با خود و با خود در خيالم بوده ام اکنون در يافته ام که داشتن کسی در کنار تا کجا حياتی است

pooyan

سلام خوشهالم که به من سر ميزنی ... در ضمن قدر برف و بدون چون من تو کشوری زندگی ميکنم که برف نمی باره..... اينو که نوشتی دلم برای برف تنگ شد

باز باران ...

اميدوارم که به آرزويت برسی . اما آرزوی من نسبت به آرزوی تو اينه که آرزوی مرد دلخواه رو يک جورايی کم رنگ و بی اهميت کنی . اون رو محور کل اين صحنه قرار دادی يعنی اگر اون نباشه شومينه ، نسکافه ، درخت ، برف و ... جذابيتشون رو از دست ميدهند . متاسفانه اين همه زيبايی در مقابل يک عشق ( که جنسش متغيير هست هميشه ) کم رنگ جلوه ميده . و ما درک همه طبيعت و زيبائی ها را در زیر سلطه يک عشق نامعلوم از دست میدهیم . امیدوارم که شما اینگونه نباشید . شاد و پیروز باشی .

pooyan

رنگ باران آپ ديت شد .... سری هم به من بزنيد