نمیدونم چی بگم؟؟!! احساس میکنم توی بدنم حسی نمونده . نمیدونید چقدر ناراحتم؟! امروز جای خالیشو کاملا حس کردم.خیلی دلم براش تنگ شده.بالاخره امروز رفتم جایی که همیشه میدیدمش, دانشگاهشون. بعد از یک سال دوباره امروز از سر دلتنگی  , توی چشمام اشک جمع شد.اگه دوستم نبود حتما گریه می کردم , شاید اگه جلوی گریمو نمی گرفتم الان اینجوری نبودم !؟تصمیم داشتم بعد از اينکه کارم توی کتابخونه تموم شد  برم دم اتاق کارش تا شاید هنوز باشه و ببینمش , چون پیش خودم گفتم بهرحال روزای زیادی با هم بودیم و اصلا اشکالی نداره که برم دیدنش , دوستم می گفت:" این کا رو نکن  کوچیک میشی". ولی برام مهم نبود اون چی فکر کنه در موردم. مهم این بود که خودم از نیتم برای دیدنش خبر داشتم و برای دل خودم می خواستم این کار و بکنم, وقتی توی کتابخونه دنبال کتابای مرجع می گشتم نمی دونم چرا انگار هی زير پام خالی ميشد و نمی تونستم سر پا بمونم!!!؟؟ ۲-۳ بار هم نزديک بود توی محوطه دانشگاه ( که ما شا الله کم بزرگ نيست )بيوفتم زمين. بعد از اتمام کارم که يک ساعتی طول کشيد و توی اين مدت دلشوره ای عجيبی داشتم رفتم دانشکدشون به در اتاق بغلیش که رسیدم دیدم دم در عکس یه سری ها رو با عنوان پایان نامشون و آدرس میلیشون زده . ولی عکس اون نبود , رفتم دم در اتاق خودش , اصلا نمی تونم بگم چه حالی شدم وقتی عکسشو دیدم ؟!! نمی دونم پایان نامه فوقشو ارائه داده بود که عکسشو زده بودن یا هنوز نه !! ولی احتمال زیاد دادم که اینطور بوده باشه. ولی بعد از دیدن عکسش دلهره ای گرفتم که اصلا نتونستم در اتاقشو بزنم .این بود که اومدم.اگه راهروشون خلوت بود قطعا...!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اگه هنوز پیشم بود امروز کلی کمکم می کرد توی سرچ تحقیقم . ای کاش روزگار فقط یه کم کوچولو با من سر سازش داشت و ازم نمی گرفتش!!! می دونم که خدا  یکی رو در حد اون و شایدم بهترشو نصیبم می کنه , اما....!!

 

( خدا رو شکر که این نوشتن باعث شد بغضم بترکه و سبک بشم , فقط با این دستای بی حس تایپش حقیقتا مشکل و طولانی بود)

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
فانوس خاموش ...

من همان فانوس خاموش شبم که تا هميشه در دستان خسته مسافر سرنوشت تاريک می مانم. اين منم منتظر ترين ... هر لهظه در انتظار رهگذری ... سلام وبلاگ قشنگی بود . منتظرتم ...

رضا

اگه واقعا اينطور که تو می گی دوستش داری برو به ديدنش حتی به قيمت کوچيک شدن ...نذار اين بغض تبديل به عقده بشه ... تو نطفه خفه اش کن... برو ...

pooya

هيچ وقت جلوی اشکاتو نگير.اگر هم بری به ديدنش اصلا کوچيک نمی شی.از اين بابت مطمئن باش...اما يه چيز رو فراموش نکن (هميشه قدر خودت رو بدون)

رضا

پويا راست می گه .... مطمئن باش هيچوقت کوچيک نمی شی بلکه بزرگ و بزرگوار میشی....... بشکن اين بغض نشکسته رو....

Roja

Roshi joonam , I just wanted to tell you that I am here , Although it is far but I feel close to you when I read your pages, Thake care of your sole Love will fined soon, Love always find people with big heart. Roja

رضا

تمام گذشته ای رو که با اون داشتم از ذهنم پاک کنم. دلم می خواد عشقو برای خودم تجزیه و تحلیل کنم و به معنای والای اون دست پیدا کنم و یاد بگیرم که عشق مختص یک شخص نیست و میشه در همه لحظات زندگی جاریش کرد و همه چیز و همه کس رو دوست داشت. به قول خودت می خوام بشکنم اون بتی رو که توی ذهنم ساخته بودم.من میتونم بهترینها رو داشته باشم.موافقی؟ ميشه بهترين ها رو در کنار هم داشت ... پويا قضيه اش فرق می کرد...اما خوب به هر حال ... به اميد فرداهای بهتر...